قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۴ - در تمجید و توحید حضرت باری
ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرونز سنت کرده دل خالی ز بدعت کرده سر مشحون
هوا همواره شیطانی شده بر نفس تو سلطانتنت را جهل پیرایه دلت را کفر پیرامون
اگر در اعتقاد من به شکی تا به نظم آرمعلیرغم تو در توحید فصلی گوش دار اکنون
ایا آن کس که عالم را طبایع مایه پندارینهی علت هیولا را که آن ایدون و این ایدون
هیولا چیست اللهست فاعل وین بدان ماندکه رنج بار بر گاوست و آید ناله از گردون
ترا پرسید من خواهم ز سِرّ بیضهٔ مرغیچو گفتهست اندرین معنی ترا تلقین کن افلاطون
سپید و زرد میبینم دو آب اندر یکی بیضهوز آن یک بیضه چندین گونه مرغ آید همی بیرون
نگویی از چه معنی گشت پر زاغ چون قطرانز بهر چه دم طاووس رنگین شد چو بوقلمون
هما و جغد را آخر چه علت بود در خلقتچرا شد آن چنان مشئوم و چون شد این چنین میمون
نگویی کز چه میگیرد چکاو الحان موسیقارنگویی کز چه میبافد تذرو انواع سقلاطون
تفکر کن یکی در خلقت شاهین و مرغابینگویی از چه معنی گشت آن سقطان این سقطون
یکی چون رایت سیمین همیشه در هوا یازانیکی چون زورق زرین روان همواره در جیحون
گریزان این که چون گردد به جان از چنگ او ایمنشتابان آنکه چون ریزد به حرص و شهوت از وی خون
عجبتر زین همه آنست مر پرنده مرغان رامبیت و مسکن و ماواست دیگر سان و دیگرگون
یکی را بیشهٔ ساوی یکی را وادی آمونیکی را قلهٔ قاف و یکی را ساحل سیحون
یکی خود را به طمع آن به گردون برده چون نمرودیکی خود را ز بیم آن به آب افگنده چون ذوالنون
نگیرد باد چنگ آن نشوید آب رنگ اینیکی چون رایت الماسست دگر چون زورق مدهون
نگویی تا چرا کردند نوک و چنگ او ز آهننگویی تا چرا دادند رنگ پر این زاکسون
اگر تو چون منی عاجز در این معنی که پرسیدمچه گویی در نباتی تو سزای حب افتیمون
نمایی هر نباتی را چو مادت هست ز آب و گلز بهر تف خورشیدست چون لطف هوا مقرون
چرا در یک زمین چندین نبات مختلف بینمز نخل و نار و سیب و بید چون آبی و چون زیتون
همی دون میخورند یک آب و در یک بوستان رویندبه رنگ و نیل و صبر و سنبل و مازو و مازریون
اگر علت طبایع شد وجود جمله را چون شدیکی ممسک یکی مسهل یکی دارو یکی طاعون
ار انگورست و خشخاشست اصل عنصر هر دوچرا دانش برد باده چرا خواب آورد افیون
همانا اینکه من گفتم طبایع کرد نتواندنه افلاطون نه غیر او به زرق و حیلت و افسون
مگر بیچون خداوندی که اهل هر دو عالم رابه قدرت در وجود آورد بی آلت به کاف و نون
خداوندی که آدم را و فرزندان آدم راپدید آورد از ماء معین و از گل مسنون
خداوندی که دایم هست اصحاب معاصی راجناب فضل او مامن عذاب عدل او مسجون
همیشه بود او بی ما همیشه باشد او بی شکصفاتش همچو ذاتش حق ولیکن سر او محزون
کلامش همچو وعدش حق ولیکن گفت او مشکل«تعالی ربنا» میگوی و میدان وصف او بی چون
همو بخشندهٔ دولت همو داننده فکرتهمو دارندهٔ گیتی همو دارندهٔ گردون
که پنهان کرد جز ایزد به سنگ خاره در آتشکه رویاند همی جزوی ز خاک تیره آذریون
صدف حیران به دریا در دوان آهو به صحرا بررمیده و آرمیده هر دو در دریا و در هامون
که پر کرد و که آگند از گیا و قطرهٔ باراندهان این و ناف آن ز مشک و لولو مکنون
سپیدی روز صنع کیست در دهر و سیاهی شبکه میگردند بر یک دور پشتاپشت چون طاحون
همیشه هردو کاهانند و کاهان عمر ما زیشانچو صابون از چه از چربو و چربو از چه صابون
چمن پر حقهٔ لولو که داند کرد در نیسانشمر پر فیبهٔ جوشن که داند کرد در کانون
زبعد آنکه چون سیمسن سپر گردد در افزودنکه کاهد ماه را هر ماه «حتی عادکالعرجون»
که بندد چون خزان آید هزاران کلهٔ ادکنکه باشد چون بهار آید هوا را کلهٔ گردون
که گرداند ملون کوه را چون روضهٔ رضوانکه گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون
دوار مختلف را متفق با هم که گرداندبه قدرت در یکی موضع کند هر دو بهم معجون
پس آنکه نطفه گرداند وزو شخصی کند پیدامثالش محکم و ثابت نهادش متفن و موزون
یکی عالم یکی جاهل یکی ظالم یکی عاجزیکی منعم یکی مفلس یکی شادان یکی محزون
یکی همواره با دولت به کام از نعمت باقییکی پیوسته با محنت به رنج از اختر وارون
یکی را از بلاساغون رساند در هری روزییکی را از پی نانی دواند تا بلاساغون
بزرگا پادشاها اوست کز یک آب و یک نطفهپدی آورد چندین خلق لونالون و گوناگون
گزیده خسروان بودند زین پیش اندرین عالمز رفعت همسر گردون به نعمت همسر قارون
چو عاد و کیقباد و بهمن و کاووس و کیخسرومنوچهر و جم و تهمورس و ضحاک و افریدون
ور از یونانیان بقراط و بطلمیوس و افلاطونبلیناس حکیم و هرمز و سقراط و افلیمون
ور از پیغمبران ادریس و نوح و یونس و صالححبیب و روح و ابراهیم و لوط و موسی و هارون
ور از اصحاب پیغمبر عتیق و عمر و عثمانعلی و سعد و سلمان و صهیب و خالد و مظنون
وگر از اولیا مهیار و حیره خالد و خضریجنید و شبلی و معروف شاه توری و سمنون
درین عالم ز ریگ و قطرهٔ باران بنی آدمز هر جنسی که من گفتم همانا بودهاند افزون
چو ممکن نیست دانستن شمار مرگ معروفانببین تا خود که داند کرد در عالم حساب ایدون
تعالا صانعی کاین جمله از آب او پدید آوردپس آن گه جمله را هم وی به خاک اندر کند مدفون
ایا دل بسته در دنیا و فارغ گشته از عقباچه سود از سود امروزین که فردا هم تویی مغبون
چو عالم را همی دانی که فانی گشت خواهد پسبه مهر عالم فانی چرا دل کردهای مرهون
الاهی بندهٔ بیچارهٔ مسکین سنایی راکه هست از دین و طاعتهای تو درمانده و مدیون
اگر چه هست او مطعون به علتها طمع داردبدین توحید نامطعون جزایی از تو نامطعون