گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۲ - منع کبر و غرور و مذمت دنیا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ینمکن۳۵ بیت
ای دل ار در بند عشقی عقل را تمکین مکنمحرم روح‌الامینی دیو را تلقین مکن
خوش نباشد مشورت با عقل کردن پیش عشققبله تا خورشید باشد اختری را دین مکن
ماه و تیر و زهره و بهرام و برجیس و زحلچون همین خدمت کنندت خدمت پروین مکن
از برای باستانی خسروی را سر مکنوز برای کور دینی حمله بر گرگین مکن
قوت فرهاد و ملک خسروت چون یار نیستدعوی اندر زلف و خال و چهرهٔ شیرین مکن
گنج اگر خواهی که یابی ابتدا با رنج سازچون مکان اندر جهان شد دیده کوته بین مکن
از برای هفت گندم هشت جنت در مبازبرگ بی‌برگی مجوی و قصد برگ تین مکن
نی زمانی همچو مایی بلبل مطرب مباشوز برای سور گلبن یاد فروردین مکن
زاد آزادی طلب کن چون محمد مردواراز برای راه سدره گربه‌ای را زین مکن
گرم رو در راه عشق و با خرد صحبت مجویکبک اگر خواهی که گیری ملوح از شاهین مکن
گاه خلوت پیش رضوان زحمت مالک مخواهحور اگر در خلد یابی دعوت از سجین مکن
عقل و عشق اندر بدایت جز دم آشفته نیستعز و ذل بگسل تو و در عاشقی تعیین مکن
گر قبول عشق خواهی بیخ وصل از دل بکنملک چین داری ز حسرت ابروان پر چین مکن
عشق بازی و ز خود تربیت جویی شرط نیستنرگس اندر گرد خار خشک وز پرچین مکن
از برای چشم زخم بچهٔ دیو لعینعنبر اشهب مسوز و ورد خود یاسین مکن
پرده‌دار عقل را در بارگاه دل نشانتاج شاه روح را خلخال آب و طین مکن
صورت آدم نداری از برای زاد دیوپشت سوی جان روح‌افزای حورالعین مکن
اندرین ره همرهانی دوربین چون کرکسندبا دو چشم همچو کژدم رهبری چندین مکن
تا نسوزی دل چو لاله پیرهن چون گل مدردیده چون نرگس نداری چهره چون نسرین مکن
گر بقا خواهی چو کرم پیله گرد خود متنکبر کبک و حرص مور و فعل ما را آیین مکن
از حجاب غفلت آخر یک زمان بیرون نگرناظر رخسار جانان چشم صورت بین مکن
غیرت اوباش را در کوی او گردن بنهخسرو ایام را بی روی او تمکین مکن
چنگ در فتراک صاحب دولتی زن تا رهیدل برای مال آن و ملک این غمگین مکن
عشق با زاغ‌البصر گویی ترا شد رهنمایحاجب لاینبغی را دعوت تحسین مکن
چون «الم نشرح» شنیدی «رب یسرلی» بگویچون ز جنت در گذشتی وصف ملک چین مکن
«رحمة للعالمین» را «اهد قومی» ورد ساز«لا تذر اذ ذاعنی» گر بشنوی آمین مکن
دم برای دیگران زن در خلا و در ملاچون تو خاص شهریاری آن خود تضمین مکن
گرگران باری چو قارون جز ثری بستر مسازور سبک روحی چو عیسی جز قمر بالین مکن
شاهد و شمع و شراب و مطرب آنجا بهترستدرد ازینجا برمدار و سینه درد آگین مکن
دست شه خواهی که باشد آشیانت همچو بازچشم سر ز اول بدوز آن راه را بین وین مکن
بر در سلطان نشاید کرد کبکی ره زدنگر نداری گربه با خود دست زی زوبین مکن
خلعت فغفور داری نوبت قیصر مزنشهریار و شاه هندی بندگی تکین مکن
گر ز سر کار خویش آگه شدی چون دیگرانشهد و زهر و کفر و دین را زاد و بوم دین مکن
در نظم از بحر خاطر چون به دست آید تراجز عروس روح را از عقد او کابین مکن
چون سنایی باش فارغ از برای حرص و آزآفرین بر دیگران بر خویشتن نفرین مکن