گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: مکن۲۸ بیت
ای سنایی قدح دمادم کنروح ما را ز راح خرم کن
لحن را همچو «لام» سر بفرازجام را همچو «جیم» قد خم کن
خشکسالیست کشت آدم رافتح بابش تویی پر از نم کن
حجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روحتازه چون سجده جای مریم کن
هین که عالم گرفت دیو سپیدخیز تدبیر رخش رستم کن
قفس بلبلان سیمین بالسقف این سبزبام طارم کن
رزم بر موج بحر اخضر سازبزم بر اوج چرخ اعظم کن
همه ره طوطیان چو زاغندخویشتن را شکر مکن سم کن
هر چه جز یار دام او بشکنهر چه جز عشق نام او غم کن
راز با عاشقان محرم گویناز با شاهدان محرم کن
خویشتن در حریم حرمت عشقمحرم بادهٔ محرم کن
زین سپس با بهشتیان عشرتدر نهانخانهٔ جهنم کن
ز ره پنج در به یک دو سه میچار دیوار عشق محکم کن
از پی چشم زخم مشتی شوخدیگ سودای خویش سردم کن
بندهٔ آن دو زلف پر خم شوچاکری آن رخان خرم کن
همچو جمشید برفراز صباتکیه بر مسند شه جم کن
پس چو جمشید بر نشین بر بادهمه را زیر نقش خاتم کن
پری و دیو و جنی و انسیحشرات زمین فراهم کن
آن گهٔ بعد ازین سکندروارگرد بر گرد سد محکم کن
همچو یاجوج اهل آتش رااز پر خویش هین رمارم کن
سرنگون در سقر فگن همه رادوزخ از چشمشان محشم کن
نقش ترتیب صوفیان فلکبه یک آسیب جرعه در هم کن
نه هواگیر چون سلیمان باشنه هوس بخش همچو حاتم کن
همه اسلام هستی و مستیستگر مسلمانی این مسلم کن
یک دم از بی خودی سه باده بخورچار تکبیر بر دو عالم کن
هر چه هستی ست نام آن مستینسخ ماتم سرای آدم کن
همه این کن ولیک با محرمچون نیابی مخنثی هم کن
از خرد چشم اندکی برداروز کله پشم لختکی کم کن