قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶
ای مسافر اندرین ره گام عاشقوار زنفرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن
گر نسیم مشک معنی نیست اندر جیب تودست همت باری اندر دامن عطار زن
هرکت از زر باز گوید اوست دقیانوس توگر همی دین بایدت خیمه میان غار زن
دیو طرارست پیش آهنگ حرب وی توییسوزن تمهید را در چشم این طرار زن
پیش از آن کز غدر عالم لال گردد جان توآتش درویشی اندر عالم غدار زن
منزلی کآنجا نشان خیمهٔ معشوق تستخاک اندر سرمه ساز و بوسه بر دیوار زن
گر نثار پای معشوقان بود در راه وصلبا دو دیده در بپاش و با دو رخ ایثار زن
چون سوار راهبر گشتی تو در میدان عشقشو پیاده آتش آندر زین و زینافزار زن
هوشیار از باده و مست از می دنیا چه سودطیلسان فقر و بر فرق چنین هشیار زن
در خرابات خرابی همچو مستان گوشهگیرخیمهٔ قلاشی اندر خانهٔ خمار زن
پای در میدان مهر کمزنان ملک نهنرد بازیدی ز مستی حصل بر اسرار زن
جان و دل را در قبالهٔ عاشقی اقرار کنپس به نام عاشقی مهری بر آن اقرار زن
گر همه دعوی کنی در عاشقی و مفلسیچون سنایی دم درین عالم قلندروار زن