گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انداشتن۸۳ بیت
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتنپس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن
بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بودبر در دل بودن و فرمان جانان داشتن
دُر که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختنتیر کز شست قضا آید هدف جان داشتن
نوک پیکانها که بر جانها رسد، بر جان خویشنامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن
از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگدل محط رحل سگبانان سلطان داشتن
عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختنعشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن
چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جانلقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن
چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوستخویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن
وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتنوقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن
بر در میدان الا الله تیغ لا الههر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن
شرط مومن چیست؟ اندر خویشتن کافر شدنشرط کافر چیست؟ اندر کفر ایمان داشتن
هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیستچون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن
خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توانخویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن
کی توان با صدهزاران پردهٔ نا بود و بوداهرمن را قابل انوار یزدان داشتن
کی توان با همرهان خطهٔ کون و فسادجان خود را محرم اسرار فرقان داشتن
هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آنهر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن
خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوثآن گهٔ خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن
چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگویخویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن
چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماهدر محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن
خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازدهچند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن
تا کی اندر پردهٔ غفلت ز راه رنگ و بویاین رباط باستانی را به بستان داشتن
خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق توآن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن
کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترازشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن
بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت راطمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن
بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت راصورت تخییل هر بی‌دین به برهان داشتن
تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خویهمچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن
صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رهاپس دل اندر زمرهٔ فرعون و هامان داشتن
عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملیعقل چه بود؟ جان نبی خواه و نبی خوان داشتن
دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختننوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن
فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مالفقه چه بود؟ عقل و جان و دین به سامان داشتن
از برای سختن دعوی و معنی روز عدلصد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن
هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختنهر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن
از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلاچاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن
عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیبهمچو طاووسان روحانی خرامان داشتن
چون بپویی راه دانی چیست علم آموختنچون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن
دین نباشد با مراد و با هوا در ساختندین چه باشد؟ خویشتن در حکم یزدان داشتن
چارپایی بی‌دم عیسی مریم تاختنچوب دستی بی‌کف موسی عمران داشتن
آفتی‌دان عشوه ده را سر شرع آموختنفتنه‌ای دان دیو را مهر سلیمان داشتن
هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی«جددوا ایمانکم» در دیدهٔ جان داشتن
از برای پاکی دین در سرای خامشیعقل دانا زندگانی را به زندان داشتن
عشق نبود درد را داروی صبر آمیختنعشق چبود؟ ذوق را همدرد درمان داشتن
از برای غیرت معشوق هم در خون دلای دریغا های خون‌آلود پنهان داشتن
گه گهی در کوی حیرت بی‌فضولی گوش و لباز دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن
زهد چبود؟ هر چه جز حق روی ازو برتافتنزهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن
فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختنفقر چبود؟ بود را از بود عریان داشتن
از برای زاد راه اندر چراگاه صفاپیش جانان جان بی‌جان خوان بی‌نان داشتن
عقل و جان پستان بستانست طفل راه راگر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن
عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنستصحن بازی جان رندان را به زندان داشتن
چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترااز جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن
چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدتچون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن
تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبانکی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن
خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتنچار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن
خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگرکی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن
سینه نتوان خانهٔ «ام الخبائث» ساختنچون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن
تا کی از نار هوا نز روی هویت چنینخویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن
زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهینفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن
تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب‌واررخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن
قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنکچاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن
کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بودصورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن
کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهداز برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن
گرچه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزافبرفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن
دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلاناین خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن
دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود تراتا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن
تا کی اندر صدر «قال الله» یا «قال الرسول»قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن
خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستیناز برای توتیا سنگ سپاهان داشتن
چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آناز پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن
تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دیناز حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن
اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیستهم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن
برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همیگور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن
چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شماصدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن
بوهریره‌وار باید باری اندر اصل و فرعگه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن
دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیمرسم باشد گنجها در جای ویران داشتن
از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوشدر دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن
چند بر باد هوا خسبی همی عفریت‌وارخویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن
راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شوباز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن
کی توان از خلق متواری شدن پس در ملامشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن
شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترازشت باشد بی‌محمد نظم حسان داشتن
ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بودرو که چون من بی‌نیازی از فراوان داشتن
باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنکخاک را جز باد نتواند پریشان داشتن
راستی اندر میان داوری شرطست از آنکچون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن
گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویشتوبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن
بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدتخویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن
باد کم کن جان خود را تا توانی همچنوخاک پای خاکپاشان خراسان داشتن