گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۳۳ بیت
ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمانزان که روحانی رود بر آسمان از آستان
هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رودخیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان
با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشوکان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان
چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمنکاهر من سفلی بود چون تن ملک علوی چو جان
همچو جان بر آسمان از آستان رفتی سبکگر نبودی تن ز ترکیب چهار ارکان گران
بندگی کن چون خدایی کرد نتوانی همیزان که باشد بنده را در بند چون تن را توان
در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده‌ایتا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان
گر نهان داری سر خود را به تن در چون کشفخویشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان
چشم روشن بین ما گر چون فلک بیند تراچشم را چون خارپشت از تن برون آور سنان
ور چو ماهی جوشن عصمت فروپوشیده‌ایز آتش فتنه چو ماهی شو به آب اندر نهان
در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگهاتا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان
بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متنگر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان
هر زمان چون آب گردی خیره گرد آبخورهر نفس چون باد گردی خیره گرد بادبان
تا دهان دارد گشاده اژدهای حرص توچون نهنگ اندر کشد آزت همه ملک جهان
گر چو گرگ و سگ بدری عیبه‌های عیب راچون بهایم عاجزی در پنجهٔ شیر ژیان
ور به گوش هوش و چشم دل همی کور و کریاز ملک چون نکته گویم چون تویی از انس و جان
تا تو با طوطی به رازی خیره چون گویم سخنتا تو با جغدی و با شاهینی اندر آشیان
گر ضعیفی همچو راسو دزد همچو عکه‌ایور حذوری همچو گربه همچو موشی پر زیان
طیلسان بفگن که دارد طیلسان چون تو مگسیا نه بر آتش چو پروانه بسوزان طیلسان
از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستنکز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان
چون خبزد و گردی اندر مستراح از بهر خوردنحل وار از بهر خوردن رو یکی در بوستان
خون مخور چون پشه و چون کیک شادان بر مجهتا نمانی خیره مالیده به دست این و آن
گر ز پیری زانو از سر برگذاری چون ملخزیر خاک و خشت باشد همچو مورانت مکان
طمطراق اشهب و ادهم کجا ماند تراکاشهب و ادهم ز روز و شب تو داری زیر ران
همچو غوک اندر دهان مار مخروش از اجلکز خروشت دست بی‌دادی فرو بندد زبان
اندرین ماتم دو کف بر فرق کژدم وارنهکی کند چون حرز سودت زاری و بانگ و فغان
حرز ابراهیم پیغمبر همی خوان زیر لبکآتش نمرود گردد بر نهادت گلستان
چون درخت ارغوان خونابه بار از دیدگانتا شود گوهر سرشگت چون سرشگ ارغوان
گر بود چون سرو سر سبزی و پیروزی ترادر کمر بندند گلها همچو نی پیشت میان
هم بهار عمر تو دوران چرخ آرد به سربی‌بقا گردی چو گل بر شاخ و خار اندر خزان
اعتماد و تکیه کم کن بر بقا و بود خویشآنچه باقی ماند از عمرت بپرد در زمان
هر بقا کان عاریت دادند یک چندی تراچون نباشد باقی ای غافل به جز فانی مدان
گر تو باشی مهربان ور پند و حکمت بشنویکس نباشد بر تو مانند سنایی مهربان