گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ن۴۳ بیت
برگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزنرخ چو عیار‌ان نداری جان چو نامرد‌ان مکن
یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیریا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن
هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشانهر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن
چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوبچون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن
سر بر آر از گلشن تحقیق تا در کوی دینکشتگان زنده بینی انجمن در انجمن
در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسیندر دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن
درد دین خود بوالعجب دردی‌ست کاندر وی چو شمعچون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن
اندرین میدان که خود را می دراندازد جهودوندرین مجلس که تن را می‌بسوزد برهمن
اینت بی همت شگرفی کاو برون ناید ز جانو آنت بی دولت سواری کاو برون ناید ز تن
هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد‌؟درد باید عمر سوز و مرد باید گام زن
سال‌ها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتابلعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماه‌ها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاکشاهد‌ی را حله گردد یا شهید‌ی را کفن
روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میشزاهد‌ی را خرقه گردد یا حمار‌ی را رسن
عمر‌ها باید که تا یک کودکی از روی طبععالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن
قرن‌ها باید که تا از پشت آدم نطفه‌ایبوالوفای کرد گردد یا شود ویس قرن
چنگ در فتراک صاحب‌دولتی زن تا مگربرتر آیی زین سرشت گوهر و صرف زمن
روی بنمایند شاهان شریعت مر تراچون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن
تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیستعاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن
نفس تو جویای کفر‌ست و خرد جویا‌ی دینگر بقا خواهی به دین آی ار فنا خواهی به تن
جان‌ فشان و پای کوب و راد زی و فرد باشتا شوی باقی چو دامن بر‌فشانی زین دمن
کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چناروز پی تَر دامنی اندک حیات آمد سمن
راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصافز امتحان نفس حسی چند باشی ممتحن
چون برون رفت از تو حرص آن‌گه در‌آمد در تو دینچون در‌آمد در تو دین آن‌گه برون شد اهرمن
گر همی‌خواهی که پر‌ها رویدت زین دام‌گاههمچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن
بار معنی بند ازینجا زان که در صحرای حشرسخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن
باش تا طومار دعوی‌ها فرو شوید خردباش تا دیوان معنی‌ها بخواند ذوالمنن
باش تا از پیش دل‌ها پرده بردارد خدایتا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن
از جمال حال مردان بی‌اثر باشد مکانوز شعاع شمع تابان بی‌خبر باشد لگن
بارنامهٔ ما و من در عالم حس‌ست و بسچون ازین عالم برون رفتی نه ما بینی نه من
از برون پرده بینی یک جهان پر شاه و بتچون درون پرده رفتی این رهی گشت آن شمن
پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهر آنکگر برین پوشش نمیری هم تو ریزی هم کفن
این جهان و آن جهانت را به یک دم در کشدچون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راستیا رضا‌ی دوست باید یا هوای خویشتن
سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزوبا چنین گل‌رخ نخسبد هیچ کس با پیرهن
پردهٔ پرهیز و شرم از روی ایمان بر مدارتا به زخم چشم نااهلان نگردی مفتتن
گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریختآن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن
چون همی‌دانی که قرآن را رسن خوانده‌ست حقپس تو در چاه طبیعت چند باشی با وسن
چرخ گردان این رسن را می‌رساند تا به چاهگر همی صحرات باید چنگ در زن در رسن
گَرد سم اسب سلطان شریعت سرمه کنتا شود نور الهی با دو چشمت مقترن
گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاببی‌خطا گردد خطا و بی‌خطر گردد ختن
سنی دین‌دار شو تا زنده مانی ز‌آن که هستهر‌چه جز دین مردگی و هر چه جز سنت حزن
مژه در چشم سنایی چون سنانی باد تیزگر سنایی زندگی خواهد زمانی بی‌سنن
با سخن‌های سنایی خاصه در زهد و مثلفخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن