گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۶ - در صفات ذات اقدس باری

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)قافیه: انم۲۸ بیت
ای خدایی که به جز تو ملک‌العرش ندانمبجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم
بجز از دین و صنعت نبود عادت چشممبجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم
عارفا فخر به من کن که خداوند جهانمملک عالمم و عالم اسرار نهانم
غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از منمنم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم
پاک و بی‌عیبم و بینندهٔ عیب همه خلقاندر گذارنده و پوشندهٔ عیب همگانم
همه من بینم و بیننده نئی دیده دو چشممهمه من گویم و گوینده نئی کام زبانم
شنوای سخنان همه خلقم به حقیقتشنوایان جهان را سخنان میشنوانم
حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماندمن یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم
ملک طبعم و سیاره و نه سیارهٔ طبعمنه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم
نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانهنه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم
نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصرنه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم
هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنمهر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم
هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آنبه حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم
هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالمسیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم
گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرمزود باشد که شوی کشتهٔ تیغ خذلانم
شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازیآفرینندهٔ اشیاء و خداوند جهانم
من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورممن فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم
صفت خویش بگفتم که منم خالق بی‌چوننه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم
منم که بار خدایی که دل متقیان راهر زمانی به دلال صمدی نور چشانم
کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانیجرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم
بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خونخوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم
آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامتدر چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم
بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابتدر بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم
شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلیپرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم
ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرمکوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم
هر عطایی که بکردم به تو ای بندهٔ من منخوش نشین بنده که من دادهٔ خود را نستانم
هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دیداو نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم
بار الاها تو بر آری همه امید سناییکه مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم