گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح امین الملة قاضی عبدالودودبن عبدالصمد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۴۳ بیت
ای چو نعمان‌بن ثابت در شریعت مقتداوی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا
از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوماز تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا
کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فسادکس ندیده جور در صدرت چو در جنت وبا
بدر دین از نور آثار تو می‌گردد منیرشاخ حرص از ابر احسان تو می‌یابد نما
هر که شاگرد تو شد هرگز نگردد مبتدعهر که مداح تو شد هرگز نگردد بی‌نوا
ملک شرع مصطفا آراستی از عدل و علمهمچنان چون بوستانها را به فروردین صبا
بدعت و الحاد و کفر از فر تو گمنام شدشاد باش ای پیشکار دین و دنیا مرحبا
تا گریبان قدر بگشاد، چرخ آب گونپاک دامن‌تر ز تو قاضی ندید اندر قضا
گرچه ناهموار بود از پیشکاران کار حکمپیش ازین، لیکن ز فر عدلت اندر عهد ما
آن چنان شد خاندان حکم کز بیم خدایمی‌کند مر خاک را از باد، عدل تو جدا
شد قوی دست آنچنان انصاف کز روی ستمشمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا
روز و شب هستند همچون مادران مهرباندر دعای نیک تو هم مدعی هم مدعا
دستها برداشته، عمر تو خواهان از خدایاز برای پایداریت اهل شهر و روستا
چون به شاهین قضا انصاف سنجی‌گاه حکمجبرئیل از سد ره گوید با ملایک در ملا
حشمت قاضی امین باید، درین ره بدرقهدانش قاضی امین زیبد، درین در پادشا
رایت دین هر زمان عالی همی گردد ز توای نکو نام از تو شهر و ملک شاهنشه علا
هر کسی صدر قضا جوید بی‌انصاف و عدللیک داند شاه ما از دانش و عقل و دها
گرگ را بر میش کردن قهرمان، باشد ز جهلگربه را بر پیه کردن پاسبان، باشد خطا
از لقا و صدر و باد و داد و برد ابر دو ریشهیچ جاهل کی شدست اندر شریعت مقتدا
علم و اصل و عدل و تقوی، باید اندر شغل حکمور نه شوخی را به عالم، نیست حد و منتها
دان که هر کو صدر دین بی‌علم جوید نزد عقلبر نشان جهل او، خود قول او باشد گوا
خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیممعجزی باری بباید تا کند چوب اژدها
هر کسی قاضی نگردد، بی‌ستحقاق از لباسهرکسی موسی نگردد بی‌نبوت از عصا
دانش عبدالودودی باید اندر طبع و لفظتا بود مر مرد را، در صدر دین، زیب و بها
ور نه بس فخری نباشد مر سها را از فلکچون ندارد نور چون خورشید و مه نجم سها
از قلب مفتی نگردد بی‌تعلم هیچ کسعلم باید تا کند درد حماقت را دوا
صد علی در کوی ما بیش‌ست با زیب و جماللیک یک تن را نخواند هیچ عاقل مرتضا
حاسدت روزهٔ خموشی نذر کرد از عاجزیتا تو بر جایی و بادت تا به یوم‌الدین بقا
تا خمش باشد حسودت، زان که تا بر چرخ شمسجلوه‌گر باشد، نباشد روزه بگشودن روا
ای نبیرهٔ قاضی با محمدت محمود، آنکبود چون تو پاک طبع و پاک دین و پارسا
دان که از فر تو و از دولت مسعود شاهملک دین شد با صیانت، کار دین شد با نوا
شاه ما محمودی و تو نیز محمودی چو اوشاد باش ای جان ما پیش دو محمودی فدا
ملک چون در خانهٔ محمودیان زیبد همیهمچنان در خانهٔ محمودیان زیبد قضا
هیچ چشم از هیچ قاضی آن ندید اندر جهانکز تو دید این چشم من ز انعام و احسان و سخا
لیک اگر همچون به خیلا بودی آن وعده درازگر دو چندان صله بودی، هم هبا بودی، هبا
هر عطا کاندر برات وعده افتاد ای بزرگآن عطا نبود که باشد مایهٔ رنج و عنا
لاجرم هر جا که رفتم نزد هر آزاد مردمن ثنا گفتم ترا، وان کو شنید از من دعا
درها در رشته کردم بهر شکرت کز خردجوهری عقل داند کرد آن در را بها
تو مرا این شکر و ثناها را غنیمت دان از آنکبر صحیفهٔ عمر نبود یادگاری چون ثنا
تا بیابد حاجی و غازی همی اندر دو اصلدر مناسک حکم حج وندر سیر حکم غزا
از چنین ارکانها چون حاجیان بادت ثوابوز چنین انصافها چون غازیان بادت جزا
باد شام حاسدت تا روز عقبی بی‌صباحباد صبح ناصحت چون روز محشر بی مسا
بادی اندر دولت و اقبال، تا باشد همیاز ثنا و شکر و مدح تو سنایی را سنا