شمارهٔ ۶ - و برای او همچنین
گفتا شه شهیدان کامد روا مرادمتا آتش محبت زد شعله بر نهادم
در کربلای عشقش بار بلا گشادمدر جلوهگاه جانان جان را به شوق دادم
درروز تیر باران مردانه ایستادم
هر تیر کز مخالف بر لوح سینه خوردمپیغام وصل جانان آن تبر را شمردم
جز لطف او پناهی بر هیچکس نبردمجان با هزار شادی در راه او سپردم
سر با هزار منت در پای او نهادم
کردند پس مخالفت در یاری اتفاقمتا از حجاز کردند آواره در عراقم
آنها به سست عهدی من در سرو فاقمجز راستی نبینی در طبع بینفاقم
جز ایمنی نیابی در نفس بیفسادم
تخم وفایت ای دوست تا من به سینه کشتممهر عیال و فرزند یکسر ز سر بهشتم
به هر حصول بیعت با کوفیان زشتمنام تو برده میشد تا نامه مینوشتم
روی تو دیده میبود تا دیده میگشادم
چون منصب شهدات من اختیار کردمدل از وطن بریدم ترک دیار کردم
در کربلا رسیدم پا استوار کردمدر وادی محبت دانی چکار کردم
اول به سر رسیدم آخر ز پا فتادم
شکر خدا که بردم بر سر وفای خود رادر امتحان رساندم قالو! بلای خود را
راضی نمودم از خویش یعنی خدای خود راتا با قضاش کردم ترک رضای خود را
با هر قضیه خوش دل در هر بلیه شادم
(صامت) به بزم جانان هر کس که راهبر بوددر پیش تیر محنت دایم تنش سپر بود
کاش از نخست ویران این دهر پرخطر بودطرح نوی فروغی میریختم اگر بود
دستی به آب و آتش حکمی بباد و خاکم