گنج

شمارهٔ ۴۰ - وقایع بعد از قتل

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۸ بیت
دوش کردم خالی از اغیار و یارگوشه‌ای را در تفکر اختیار
شد سفر وهم را چابک عنانساخت اندر وادی عبرت مکان
عرصه‌ای دیدم وسیع و هولناکرهروان بسیار اندر وی هلاک
همچو من افتاده در هر گوشه‌اینیمره وامانده پی توشه‌ای
آتش حسرت به جان افروختمعودسان در مجمر غم سوختم
کانیزه وحشت‌زده چون طی شودره شناسی خضر را هم کی شود
همرهان رخش جدایی تاختندبیرق دوری ز من افراختند
من که بی‌برک و نوایم چون کنمبی‌رفیق و آشنایم چون کنم؟
هر زمان فکر محالی داشتمدر دل غافل خیالی داشتم
عاقبت گردید بعد از چند و چوندر رهم روشن ضمیری رهنمون
گفت ای وامانده از بار گناهلطف حق باشد گنه را عذر خواه
گر ز عصیان اشکباری توبه کندر معاصی بی‌قراری توبه کن
توبه‌دل را صافی و روشن کندگلخن تن وادی ایمن کند
توبه وحشی را دلیل راه شدتا ز «مرجون لامرالله» شد
پاسخ او را جوابی ساختمپیشکش جان در برش انداختم
کی در این وادی دلیل راه مندر شب تاریک رویت ماه من
حال کز الطاف حی کردگاراین چنین کردی مرا امیدوار
صرف کردم در گناه اوقات راکو تلافی غفلت مافات را
چون که ناچار است در پایان کارسوی محشر خلق عالم را گذار
اندر آن آشفته حالی چون کنمآن زمان با دست خالی چون کنم
پس مرا کن در هدایت رهبریکز دری شاید برون آرم سری
تحفه‌ای خواهم به خاطرخواه حقبلکه افتد قابل درگاه حق
گفت و جاری کرد اشک از هر دو عینگریه کن برشاه مظلومان حسین
می‌کند زینب روایت اینچنینبعد قتل سبط خیرالمرسلین
آتش کین شامیان افروختندخیمه سبط نبی را سوختند
اهل‌بیت آن شه بی‌غمگسارهر یکی کردند به رستمی فرار
من ز بهر جمع ایشان تاختمزین طرف بر آن طرف پرداختم
جمع کردم جمله را از هر کناریک به یک بنمودم ایشان را شمار
دیدم از آن کودکان نبود دو تنخواهرم کلثوم را با صد محن
خواندم و گفتم که ای چون من غریببی‌کس و بی‌یاور و حسرت نصیب
از وصایای حسینم یاد کناندر این صحرا مرا امداد کن
گوئیا این کودکان بردند راهبا دل بریان به سوی قتلگاه
خیز سوی قتلگاه آریم روتا کنیم این کودکان را جستجو
چشم گریان هر دو سر کردیم راهمی‌نبد ز ایشان نشان در قتلگاه
گفتم ای خواهر چنین دارم گمانتشنه بودند آن طفل ناتوان
کرده‌اند از تشنگی قطع حیاترفته‌اند ایشان سوی شط فرات
سوی شبط کردیم رو با صد شتابمی‌نبودند آن دو طفل دل کباب
پای را از سر دگر نشناختیمهر دو بی‌کس در بیابان تاختیم
می‌نمودم من به حال مستمنداندر آن صحرا صدای خود بلند
کای یتیمان برادر چون شدید؟ای دو طفل نازپرور چون شدید؟
تا به گودالی رسیدم از قضاهر دو را دیدم که دور از اقربا
فارغ از غم گوشه‌ای بگزیده‌انددستها در گردن و خوابیده‌اند
چشمشان در کاسه سرکرده جاهر دو را یاقوت لب چون کهربا
بر سر خود خاک حسرت ریختهاشگشان با خاک حسرت بیخته
سوختن لحنی به حال زارشاندست بردم تا کنم بیدارشان
با احل دیدم که پیمان داده‌اندهر دو از تاب عطش جان داده‌اند
در حرم افشا چو این آوازه شدزین مصیبت داغ ایشان تازه شد
رشته بی‌طاقتی بگسیختهمو پریشان خاک بر سر ریخته
اهل شام از این خبر گریان شدندسنگ دلها زین ستم بریان شدند
سوی ابن سعد بنهادند رویکای پلید رو سیاه زشت خو
ای لعین این قوم را تقصیر چیستاین همه بی‌باکی و تذویر چیست
حال کای ظالم حسین را کشته‌ایپیکرش در خاک و خون آغشته‌ای
رخصتی ده تا رسانیم این زمانقطره آبی برلب لب تشنگان
اذن بگرفتند و با روی سیاهآب آوردند سوی خیمه‌گاه
با خبر گشتند چون اهل حرمپای تا سر سوختند از این ستم
یعنی ای بی‌رحم قوم ناقبولتشنه‌لب کشتید فرزند بتول
درد ما را مرگ می‌باشد علاجآب دیگر نیست ما را احتیاج
نیست یارای نوشتن خامه رامختصر کن (صامت) این هنگامه را