شمارهٔ ۲۱ - و برای او
ای شمرِ دون! بهرِ خدا ثوابیتَر کن لبِ خشکم ز جرعه آبی
بر کودکانم در حرم بده گوشکز تشنگی دارند اضطرابی
ای شمر! باشد وقتِ امتحانتآلِ نبی گردیده میهمانت
ترسم زنند آتش به خانمانتگر برکشند آه از دلِ کبابی
ای بیادب! سبطِ پیمبرِ تولبتشنه مانده زیرِ خنجرِ تو
زاری کنم هرچند در بَرِ توبر من نمیگویی چرا جوابی؟
ای بیخبر! کن یاد از قیامتترسم کشی از کارِ خود ندامت
کردی هدف بر ناوکِ ملامتتا چند غافل از صفِ حسابی؟
آمد بهارم را ز پی، خزانیرفت از کفم چو اکبرم جوانی
نه بر دلِ غمگین بُوَد توانینی بر تنِ افسرده مانده تابی
دیگر به جایی دسترس ندارمجز قطره آبی هوس ندارم
در این زمین کاری به کَس ندارمداری چرا در کشتنم شتابی؟
این سینه کز بهرِ تو جایگاه استصندوقِ علمِ حضرتِ اله است
ای سنگدل! تا کی دلت سیاه است؟بیدار شو ظالم! اگر به خوابی
ای گُمره دور از ره هدایت!بنما منِ مظلوم را حمایت
از حقِ پیغمبر نما رعایتگر خصمِ اولادِ ابوترابی
«صامت»! چنین کامشب ز کثرتِ غمبرپا نمودی دستگاهِ ماتم
روزِ جزا با دوستانِ همدمآسوده و وارسته از عذابی