گنج

شمارهٔ ۱۶ - و برای او

وزن: مفتعلن فع مفتعلن فع۲۸ بیت
زد قاصدِ بزمِ عزا با قامتِ خماز نو به عالم، بیرقِ ماهِ محرم
لرزید ازین ماتم به عالم، عرشِ اعظمپشتِ فلک گردید دو‌تا زین غصه و غم
(وقتِ عزا شد، ماتم به پا شد)(ارض و سما بارِ دگر ماتم‌سرا شد)
(وقتِ عزا شد...)
از نو هلالِ ماهِ غم، از ره رسیدهرنگ و رخِ مهتاب، از ماتم پریده
خارِ غمِ هجران به چشمِ ما خَلیدهزد شعلهٔ محنت به جانِ خلقِ عالم
(وقتِ عزا شد، ماتم به پا شد)(ارض و سما بارِ دگر ماتم‌سرا شد)
(وقتِ عزا شد...)
عرشِ خدا شد از عزا، از نو سیه‌پوشمُلک و مَلَک کردند راحت را فراموش
کروبیان گشتند یک‌جا محو و مدهوشبر سَر زنان گردید حوا، همچو آدم
(وقتِ عزا شد، ماتم به پا شد)(ارض و سما بارِ دگر ماتم‌سرا شد)
(وقتِ عزا شد...)
اندر مدینه کن خبر، خیرالنساء رارو در نجف، آگاه کن شیرِ خدا را
برگو به فخرِ انبیا، شالِ عزا رادر گردن اندازد، کِشد، افغان دمادم
(وقتِ عزا شد، ماتم به پا شد)(ارض و سما بارِ دگر ماتم‌سرا شد)
(وقتِ عزا شد...)
پیر و جوان یک‌باره دل از دست دادهمرد و زن اندر بزمِ ماتم رو نهاده
گویا حسینِ تشنه‌لب، بی‌سر فتادهبا حنجرِ خشک از عطش، اندر لبِ یَم
(وقتِ عزا شد، ماتم به پا شد)(ارض و سما بارِ دگر ماتم‌سرا شد)
(وقتِ عزا شد...)
گردش به کامِ دشمنان ای چرخ! تا کی؟کو دادخواهی تا کنم این شِکوِه با وی؟
کاندر سرِ نی کرد جا، در مجلسِ مِیآن سر که کردی صد چو عیسی، زنده از دَم
(وقتِ عزا شد، ماتم به پا شد)(ارض و سما بارِ دگر ماتم‌سرا شد)
(وقتِ عزا شد...)
آن سر که مِهر از شرمِ، رویش در حجاب استکی درخورِ خاکستر و بزمِ شراب است؟
چون بختِ «صامت» گوییا گردون به خواب استورنه چرا ویران نشد اوضاعِ عالم؟
(وقتِ عزا شد، ماتم به پا شد)(ارض و سما بارِ دگر ماتم‌سرا شد)
(وقتِ عزا شد...)