گنج

شمارهٔ ۵۷ - زبان حال قاسم بن حسن(ع)

عمو به حالت من چشم مرحمت واکنبیا و قاسم دلخسته را تماشا کن
گرفته تنگ به حالم سپاه سنگین دلنظر به قاسم و سپر هجوم اعدا کن
به جز تو هیچ کس اندر غم یتیمان نیستبیا دمی به سرم از ره وفا جا کن
رضا مشو که به حسرت روم به حجله خاکاساس عشرت داماد خود مهیا کن
عمو به جان پدر کن به حال من پدریبرای من زوفا بزم عیش برپا کن
برو به خیمه عموجان برای خاطر منعروس بی‌کس افسرده را تسلی کن
شده است پیکر قاسم هزار پاره ز تیغبیا جراحت جسم مرا مداوا کن
ز سم اسب نگردیده تا تنم پامالمرا خلاص ز اعدادی بی‌سروپا کن
چو شد عروسی قاسم عزا دگر (صامت)ز دست دور فلک مرگ خود تمنا کن