شمارهٔ ۵۳ - زبان حال امام برسر نعش برادر
ای علمدار به خون غوطهورم کو علمتبه سر خاک به نمود مکان از ستمت
نظری سوی برادر بنما باز که بازجانی آید به بدن از نگه دم به دمت
فرش سم فرس خصم شده پیکر توعوض آنکه گذارن سر اندر قدمت
بسر آب نهادی سر و تا روز جزاهر زمان تازه شود داغ حسین از المت
کمر خمشدهام راست شود بار دگرگر اشارت کنی ای کشته ز ابروی خمت
قطع بیدستی تو رفع کند خجلت آبخیز تا نزد سکینه برم اندر حرمت
پر برآورده تنت این قدر از تیر عدوکه یک بال زدن برد به باغ ارمت
چه زنم گر نزنم شعله ز داغت بر جانچه کنم گر نکنم ناله و افغان ز غمت
گر نسوزد دلت از محنت بییاری منیاری (صامت) افسرده نما از کرمت