گنج

شمارهٔ ۴۴ - مصیبت اربعین

اربعین آمد و اشکم ز بصر می‌آیدگوئیا زینب محزون ز سفر می‌آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاستکز اسیران ره شام خبر می‌آید
جرس از سوز جگر نالدو گوید به ملاکه سکینه به سر قبر پدر می‌آید
گرچه پایش بود از خار مغیلان مجروحبه سر قبر پدر باز پسر می‌آید
رود رودی شنوم از طرف شام مگرام لیلا بسر نعش پسر می‌آید
کاش می‌داد کسی بر علی اکبر پیغامکای حوان مادر پیرت ز سفر می‌آید
با خبر نیست مگر قاسم داماد که که بازنوعروس از پی دیدار ز سر می‌آید
به شب عیش جدا گشت گر از وصل عروسنخل ناکامی وی باز ببر می‌آید
گر علی اصغر بی‌شیر بداند که رباببا دو پستان پر از خون جگر می‌آید
از پر تیر و لب تشنه فراموش کندبلبل آیا دگر از شوق به پر می‌آید
ای صباگوی به عباس که از جا برخیزام کلثوم تو خم گشته کمر می‌آید
بعد از این نام کنیزی نبرد کس ببرشکه دل سوخته وی به خبر می‌آید
(صامتا) از چه نگفتی که سر قبر حسینعابدن خون جگر و دیده تر می‌آید