شمارهٔ ۲۰ - فی المرثیه
اشک من رشک فراتست و سرابس خونستیا رب این بحر چه بحریست که آبش خونست
عرصه کرب و بلا موج زند چون دریاوه چه دریا که همه موج و حبابش خونست
ز گلستان نبی دهر گرفته است گلابچه گلی بود ندانم که گلابش خونست
این نه عیش است و عروسی ز برای قاسمگر عروسی است ز بهر چه خضابش خونست
شه دین را نرسد جرعه آبی در کامتشنه جان میدهد و تا برکاتش خونست
شاهد بزم وفا زینب غمدیده چرانیست بر چهر حجابش که نقابش خونست
نه همین خو نشده جاری ز دو چشم (صامت)خامه و دفتر و دیوان و کتابش خونست