شمارهٔ ۳۵
دو شینه دل از دوری دلبر گله میکردتنگ از طمع وصل بخود حوصله میکرد
از آمد و شد گشت چنان قاصد آهمکز ضعف تو گویی طلب راحله میکرد
هر دم بسر کوی تو از بیم رقیبانچون چله نشین ورد زبان به سلمه میکرد
گر سخت نبد جان ز چه از رفتن جاناناندر قفس تن قدمی فاصل میکرد
میدید مرا پای دل از گریه به گل بازاز زلف چه زنجیر چرا سلسله میکرد
دیشب که جرس هم نفس ناله ما بوداز زمزمه خون در جگر قافله میکرد
نو شیفته همره ما بود که امشبتا آخر منزل سخن از ممشبه میکرد
هر لحظه کنم روی به یک سوی چه میبودگر عشق مرا عازم یک مرحله میکرد
در عشق چو (صامت) نبرد صرفه بجز غمای کاش که این آرزو از سریله میکرد