گنج

شمارهٔ ۵ - در نفرت مجالست غنی با فقیر

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۹ بیت
یکی در خدمت ختم النبیین(ص)نشسته بود با صد عز و تمکین
به دوران در شمار اغنیا بودبسی از دست کار خود رضا بود
درآمد جامه چرکینی هم از درنشست اندر کنار آن توانگر
توانگر زان فقیر آزرده جان شدبه کبر از پهلویش دامن فشان شد
شه ختمی مآب از کرده اوگره زدبر جبین و چین بر ابرو
بگفت آن از سعادت در جهان فردچرا پهلو تهی کردی از این مرد
مگر ترسیدی از این مرد مهمانکه از فقرش شوی آلوده دامان
و یا چون مال داری بی‌نهایتغنای تو کند بر وی سرایت
و یا چرک لباسش بر تو گیردلباست را ز پا تا سر بگیرد
بگفتا هیچیک زینها نباشدسرم سرگرم این سودا نباشد
ولی در هر مکان و جاه و منزلمرا گردیده شیطانی موکل
که چون دست تصرف می‌گشایدبه چشمم زشت را نیکو نماید
کنون در حضرتت از این خسارتبرای دفع این جرم و جنایت
به عالم هر چه از اموال دارمزر و سیم و لباس و مال دارم
به نزد حضرتت تقسیم سازمبدین مرد از صفا تقدیم سازم
شهی کز «قل کفی» پوشیده تشریفبدان مرد گدا بنمود تکلیف
چو اصغا این سخن آن بینوا کردبترسید و بلرزید و ابا کرد
بگفت ای سرور کونین حاشابه اخذ مال تکلیفم مفرما
من از رفتار او بینی ملولمکجا گفتار او افتد قبولم
از آن ترسم که طوق خودپسندیشود در گردنم تا حشر بندی
نماید از ره توفیق دورمکند همخوابه با کبر و غرورم
دلم یا اغنیاء دمساز گردددر دوزخ به رویم باز گردد
به سرعت جست از جا و روان شدبدان مرد غنی دامن فشان شد
بلی نفرت در اینجا بی‌سبب نیستز مردان خدا هرگز عجب نیست
برِ آزاد مرد با تفکرکه سازد آخر خود را تصور
به چشمش مال و دولت خوش‌نما نیستدلش مایل بدین رنگ و حنا نیست
کسی کز این حنا بر دست گیردبه زودی رنگ بی‌رنگی پذیرد
به گردن باز می‌ماند و بالشبجز خسران نمی‌باشد مآلش
مگو (صامت) به نامردی چنین مردکه پهلو از تهی‌دستان تهی کرد