گنج

شمارهٔ ۲ - حمایت در فریب دنیا

یکی بیچاره‌ای محنت رسیدهبه دوران کور و محروم از دو دیده
نهان در پرده عصمت زنی داشتچو شیطان بلکه دزد رهزنی داشت
به افسون و حیل دایم شب و روززدی بر قلب شوهر تیر دلدوز
دمادم عشوه‌ای بنیاد کردیبه این افسانه‌اش دلشاد کردی
که صد حیف از چنین حسن یگانهشدی محروم از دور زمانه
دریغا گر تو را چشمی به سر بودبه رخسار و جمال من نظر بود
اگر یک ره به رویم دیده بودیگل از گلزار حسنم چیده بودی
ز شوق طلعتم از بس که نیکوستنگنجیدی بسان مغز در پوست
بدیدی گر که سیب غبغبم راکنار چشمهٔ نوش لبم را
شدی یکباره بیرون از سرت هوشنمودی چشمه حیوان فراموش
سواد زلف جعد مشک بویمبیاض طلعت روی نکویم
به چشم حور و غلمان سرمه دادهبه رضوان روزن جنت گشاده
چون من همخوابه در نیکویی طاقندیده است و نبیند چشم آفاق
بدان مکارهٔ پرحیله و فنبگفتا مرد کور از قلب روشن
گر از نظاره چشمم ناامید استولی از عقل این مطلب بعید است
تو را با این رخ زیبا که داریبدین سرو قد رعنا که داری
کجا با چون منی همراز بودیبه این کوری مرا دمساز بودی
گرفتم کز حقیقت با من کورتو را رسم وفا می‌بود منظور
به گِرد ما در این آباد کشوربسی هستند رندان قلندر
که چون بر سر به رندی تاج گیرندز ماه آسمانی باج گیرند
چه دیدندی جمال دل‌فریبتچه گوهر در کف مفلس غریبت
به ساعت دست غارت می‌گشودندتو را از دامن من می‌ربودند
غرض از این سخن بی‌قیل و قالستبرای عشوهٔ دنیا مثال است
شود اندر جهان کی مرد عاقلبه نیرنگ عجوز دهر مایل
اگر زال زمانه باوفا بودزمانی یار مردان خدا بود
نبودش گر طریق بی‌وفاییچرا می‌کرد از خوبان جدایی
ز وصل وی نباشد شاد و مسرورمگر چشمی که فی الواقع بود کور
مگو (صامت) برای دیگران پندبرو خود را برون بنما از این بند