گنج

شمارهٔ ۳ - ترکیب بند قصد در توحید باری عزاسمه

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)۳۵ بیت
حمداً لک یا رب تبارک و تعالیای نقش نگارنده بر اسفل و اعلی
ای ذات تو از خلقت و ترکیب معرادر خواندن وصفت، متحیر دل دانا
هر کس به طریقی ره تحقیق تو پویادیدار تو را طالب و اسرار تو جویا
مرغان و ملایک همه در عرش معلیروزان و شبانند ز الطاف تو گویا
(هر یک به زبانی و به لحنی و ادایی)(در گلشن تمجید تو در نغمه سرائی)
ای قبلەی حاجات همه ابیض و اسودشرمنده احسان تو گر خوب و اگر بد
وصف تو برونست ز اندازه و از حدذات تو ز اجسام صور پاک و مجرد
ارواح مقدس همه جمعند و تو مفرددر بندگیت درج دو صد عزت سرمد
نقش قلم صنع تو نُه طاق زبرجدمبنی ز تو صبح ازل و شام مؤبد
(هرگز ز برایت نبود فوت و فنائی)(هستی ز تو پاینده و خود عین بقائی)
نرگس به چمن بیهشی از جام تو داردبلبل به گلستان به زبان نام تو دارد
هر طایر جان جا به سر دام تو داردهر زنده دلی گوش به پیغام تو دارد
هر گرسنەای دیده بە اطعام تو داردچشم طمع از مرحمت عام تو دارد
هر پادشهی خواهش انعام تو داردتا خود چه هوایی دل خودکام تو دارد
آیا در توفیق به روی که گشاییاز قدرِ که فرسایی و قربِ که فزایی؟
هرچند که از دیده و دیدار نهانیهرچند که ظاهر نه به کون و نه مکانی
هرچند که ممکن نه به اوصاف و بیانیهرچند نه پیدا به زمین نه به زمانی
بالله که بە هر ذره هویدا و عیانیدر چشم تو چون نوری و در جسم چو جانی
نزدیکتر از هرچه که گویند از آنیای کنز خفی کی تو نهان از دو جهانی
هر لمحه به ابصار پی جلوه در آئیهر لحظه به آثار رخ خود بنمائی
تو آن احدی که احدی نیست مثالتواقف نبود هیچ کس از هیچ کمالت
دستی نرسیده است به دامان جلالتنی بوده و نی باشدو نی هست هُمالت
عالم همگی ریزەخور خان نوالتدر سلطنت و پادشهی نیست زوالت
جود و کرم و بخشش و عفو است خصالتبا آنکه نهانست ز انظار جمالت
ای نوگل خوشبوی چه خوش آب و هواییوی لاله خود‌روی چه با نشو و نمایی
ای آنکه به ملک لمن‌الملک امیریبی‌مشورت شاهی و تدبیر وزیری
بی‌منشی و مستوفی و بی‌کلک دبیریبی یاوری و یاری و مشار و مشیری
بی عون و پناهی و معینی و ظهیریای آنکه ز نیش پشەی خرد حقیری
در دادگری داد ز نمرود بگیریالقصه که بی‌شبه و عدیلی و نظیری
ای مخفی موجود ندانم به کجاییکاندر همه جا نیستی و در همه جایی
ای دوست بجز درگه لطف تو دری نیستنفع و ضرر از رد و قبول دگری نیست
با بودن فضل تو به عصیان خطری نیستاندر بر عدل تو ز طاعت اثری نیست
امید به فردوسی و خوف از سقری نیستهرچند که در نخل اطاعت ثمری نیست
نومید ز درگاه تو بودن هنری نیستجز مهر تو بر تیر حوادث سپری نیست
بر علت پنهانی «صامت» تو دوائیاین بستری جرم و خطا را تو شفائی