گنج

شمارهٔ ۳۳ - مسمط غرا در شرح حدیث کساء

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: م۴۵ بیت
بشنو اگرت هست به سر شور تولیکز لطف خداوند تبارک و تعالی
بر آل کسا داده چنین رتبه والاواندر سر ایشان بنهاد افسر لولا
تا فاش شود در نظر بنده و مولاکاین سلسله را شیوه فضل است مسلم
شد راوی این نغز خبر دخت پیمبراینگونه که یک روز پدر آدم از در
فرمود که ای طاهره طهر مطهربرخیز و کسای پدر خویش بیاور
آوردم و در زیر عبا گشت مسترآنگونه که در ابر نهان نیر اعظم
آنگاه حسن شد ز در حجره نموداربا فاطمه بسرود که ای مام وفادار
بر شامه رسد رایحه احمد مختارشد هادی وی فاطمه برسید ابرار
بگرفت از آن کعبه تحقیق حسن باربا ختم رسل زیر کسا آمده همدم
آمد ز در آنگاه نهنگ یم عرفانشاه شهداء واسطه عالم امکان
مستفسر آن رایحه شد وز سر احسانرخصت طلبید از نبی و خرم و خندان
بنشست به دامانش چون گل به گلستانجا کرد در آغوشش چون سکه به درهم
پس شیر خدا ماحصل سوره والطورکش خوانده به تمثال خدا نور علی نور
آمد بدر حجره علی خرم و مسروراز نگهت آن بوی سبب جست به دستور
با صدر امم زیر کسا آمده مستورشد شاد شه ابطحی از وصل پسر عم
خاتون قیامت چو به ایشان نظر انداختاز دیده ز مهجوری یاران گهر انداخت
نزد پدر از شوق کسا پرده برانداختوز فرط تضرع بدل وی شرر انداخت
شد داخل آن حلقه وز آن حلقه در انداختنور رخشان شعشعه تا عرش معظم
آن لحظهبه سکان سما غلغله افتادجستند ز ایزد سوی آن پنج تن ارشاد
از مصدر عزت ملک العرش ندا دادکین فاطمه است و در و شوی و دو اولاد
این پنج نبودند اگر باعث ایجادنه بود فلک نی ملک و عالم و آدم
پس روح الامین اذن طلب کرد ز داورآمد به زمین سود جبین نزد پیمبر
کی واسطه واجب و ممکن چه شود گرجبریل به پای تو نهد زیر کسا سر
رخصت چو ز سلطان رسل کرد میسرپیوست بایشان چو یکی قطره که بابم
تا گردش ایام چه در مد نظر داشتو ز خصمی این پنج تن آخر چه بشر داشت
از خستن دندان نبی چشم گهر داشتبشکستن پهلوی بتولش به نظر داشت
از فرق علی آرزوی شق قمر داشتپس کرد حسن را ز چه رو خون جگر از سم
شاه شهدا را به هواخواهی اشرارآواره نمود از حرم احمد مختار
در کرب و بلا برده در آن وادی خونخواراز مرگ جوانان و غم یاور و انصار
وز داغ علی اکبر و عباس علمدارچون عرش برین کرد قدش را از الم خم
ببرید سرش را ز بدن شمر به بی‌باکزهرا و علی و حسن و خواجه لولاک
آمد به سلام تن آن کشته صد چاکمی‌کرد نبی نوحه و می‌ریخت به سر خاک
می‌گفت که ای روشنی انجم و افلاککشتند تو را تشنه لب و دل به دو صد غم
لبیک کنان جست ز جا آن تن بی‌سرملحق به تنش شد سر و در نزد پیمبر
افشاند سرشک بصر و کرد فغان سرکی جد گرامی به من غمزده بنگر
کاورده مرا امت بی‌باک چه بر سرکردند ادا اجر رسالت همه با هم
بعد از تو ز حق تو رعایت ننمودندمردان مرا طعمه شمشیر نمودند
اموال مرا دست به تاراج گشودندمعجر ز سر زینب و کلثوم ربودند
بر داغ من از کشتن اطفال فزودندببریده شد انگشت من آخر پی خاتم
پس فاطمه از بهر شکایت ببر باباز خون جگرکرد به دامن گهر ناب
کی باب ببین حال حسین من بی‌تاباین بود جزای من و حق تو ز احباب
کاخر جگر تشنه و عطشان به لب آبکردند جدا سر ز تنش دیده پر نم
اذنم بده ای باب که با دیده خونیناز خون حسین گیسوی خود سازم رنگین
فرمود چنین فاطمه را ختم نبیینتو پنجه گیسو بنمارنگ نگارین
تا سرخ کنم ریش خود از خون من غمگین(صامت) مزن اینقدر به جان شعله ماتم