گنج

۳۳۶- گلشنی کاشانی

۲۲ بیت

در اوایل به مشک فروشی اشتغال مینمود، شوق سخن او را عنان گرفته بجانب غزالان مشکبوی عنبر موی کشید، باردوی همایون تردد داشت، مردی مصاحب عاشق پیشه است عزم طواف عتبات عالیات نموده بشرف زیارت مشرف شد و از آنجا سفر کرده به شوشتر افتاد، در آنجا جوانی دیده دل از دست داد الحال آنجا بسر می برد و خط نستعلیق بمزه می نویسد و بر سر سخن است . این چند مطلع از اوست

نمیدارد هنوز اندوه تو دست از گریبانمبلبل بباغ گر سخنی ز آن دهن برد
از شرم غنچه سر به ته پیرهن بردشمع سان یک شب اگر سر در سرای من کنی
گریه ی بسیار چون شمع از برای من کنیشب هجران نباشد غیر شمعم یار دلسوزی
بروزم هم نفس آه است، آه از این چنین روزیدر سرایم گر شبی آن ماه تابان سر زند
همچو شمعم شعله شوق از گریبان سر زندپری رخسار من چون در میان مردمان گردد
چو من پیدا شوم، از پیش چشم من نهان گرددمیشوم پنهان مه من، هر کجا پیدا شوی
زانکه می ترسم ز رسوایی من رسوا شویبه محنت خانه ام چون آمدی جانان میان واکن
دمی آرام جانم شو میان جان من جا کنتا ببزم غیر روی آتشین افروختی
آتش افروختی ما را ز غیرت سوختیخار خار دیدن آن گلعذارم میکشد
گل گل شده از داغ جفایت تن من بینمن بلبل گلزار غمم گلشن من بین
گر، از دل صد پاره ی من نیستی آگهصد قطره خون ریخته در دامن من بین
عمری است که آن ماه بدل ساخته منزلروشن اگرت نیست دل روشن من بین
گفتم که چه بو داشته پیراهن یوسفآن سرو چنین گفت که پیراهن من بین
در خیل بتان دوست بغیر از تو ندارمدشمن شده غیر تو بمن دشمن من بین
بنمود رخ و جان ز سر شوق سپردمای گلشنی از شوق رخش مردن من بین
چه می سازی ز بزم خویشتن محروم عاشق راچه همدم میکنی با خود رقیبان منافق را
مکن روشندلان را با رقیب تیره دل نسبتندارد صبح کاذب روشنی صبح صادق را
چو دادی دل بدلداری مشو از بیدلان غافلچو عاشق گشته ای باید که دانی قدر عاشق را
نمی دیدیم غیر از مهربانی پیش از این از تونمی بینیم اکنون مهربانیهای سابق را
دل و جان گلشنی صرف سگان یار میخواهدبجان و دل هوا خواه است یاران موافق را
ای شوخ بلا آفت جانی شده ایاز بهر من پیر جوانی شده ای
میخواست دلم سرو روانی زین باغنو خاسته ای سرو روانی شده ای