گنج

۵۶۱- مولانا عرفی تبریزی

۱۳ بیت

مردی فقیر و دردمند است در بحر گوی و چوگان مولانا عارفی مثنوی گفته این چند بیت در صفت حسن از آن کتاب است :

افروخته همچو سرو قامتو زهر طرفی از او قیامت
از کاکل آن مه دل افروزدرهم شده عاشق سیه روز
برهم زده کاکل مرقعبر چهره ی مه فکنده برقع
از پرتو آفتاب رویشزرین شده رشته های مویش
چوگان دو زلف آن جفا جویهر سوی دلی ربوده چون گوی
چشمش بکرشمه برده دلهاهر گوشه از او هزار غوغا
هر سوی که یک نگاه میکردصد عاشق بیدل آه میکرد
لعل لبش، آب زندگانیگفتار، حیات جاودانی
برگرد لبش خط چو ریحانخضر است و کنار آب حیوان
خطش که دمیده گرد رخسارمانند بنفشه است و گلزار
تا بر گل تازه مشک تر ریختصد فتنه ز هر طرف برانگیخت
آن گوی ذقن کسی که دیدهچون گوی دمی نیارمیده
صدره پی گوی آن زنخدانپشت مه بدرگشته چو گان