۴۹۸- فیضی یزدی
در شهر خود به عصاری اوقات میگذراند. بسیار فقیر و درویش نهاد است و شعر او خالی از لطافتی نیست . این دو مطلع از اوست :
آری بدل نرفت کسی از دیار خویشگر نباشد با منت مهر و وفا کاینهم خوش است
من بآنها پر مقید نیستم اینهم خوش استگوشه میخانه جای با صفایی بوده است