از اهل ولایت ترشیز است و در شیرینی اشعار و حلاوت گفتار شکر ریز . همواره قدم در کوی عاشقی داشت و همیشه اندیشه بر ملاقات گلرخان جفا پیشه میگماشت، تا سلطان عشق بر او دست یافته در خراسان از مهر روی فریدون حسین میرزا از پای در افتاد و مجنون آسا موی سر ژولیده گذاشته داو عاشقی داد و در این باب گوید :
که دارد بعد ازین شبهای هجران رو بکوتاهیموی ژولیده که بر سر من ابتر دارم
آخر آن شاهزاده آن درویش وفا کیش را پیش خویش طلب داشت و مرهم لطفی بر جگر ریشش نهاد میرزا روزی بر باغی نزول فرموده بود سلطان بخت نام غلام سیاهی را بر در باغ گماشت که کسی را در باغ نگذارد و مولانا بر امید دیدار بر در باغ شتافته موکل مذکور از دخولش مانع آمد لاجرم در بدیهه غزلی این دو بیت از آنجاست گفت و کاغذ بر مومی نهاده بر سیبی تعبیه کرده از ممر آب باندرون فرستاد :
بهر جا پا نهی خواهم که گردم خاک راه آنجاچه خوش بزمی است رنگین مجلس جانان چه سود اما
میرزا بعد از اطلاع آن او را طلب داشته در لطفی برویش گشاد، بعد از انقراض دولت آن دودمان به تبریز آمد، چون در کمانداری صاحب قبضه بود جوانان آنجا او را از دست یکدیگر میربودند آخر از غایت پیری و شکستگی گوشه گیر گشته هم در آنجا رخت زندگی بخانه جاودانی کشید این چند غزل و چند مطلع از اوست :
که فارغ از خود و وارسته از جهان شده امرسید جان بلب از محنت فراق مرا
اجل کجاست که مشتاق او بجان شده امگرفته دامن من گرد غم ز هر طرفی
اسیر محنت این تیره خاکدان شده امچنانکه تشنه بآب زلال مشتاق است
بخاک پای تو مشتاق تر از آن شده اممرا ز عشق تو بر دل هزار بار غم است
عجب نباشد اگر بر دلت گران شده امتو آفتابی و من در هوات آن گردی
که ذره ذره ز مهرت بر آسمان شده امبزلف او نتوان گفت حال دل اهلی
یا پریشان گشته برگ گل در آب افتاده استرهبرم در وادی غم بخت گمراه منست
یار دلسوزی که دارم شعله آه منستای مرا غرقه بخون دیده ی خونبار از تو
سینه مجروح و جگر ریش و دل افگار از توگاه تیر تو کشم از دل و گه ناوک آه
آه تا چند کشم اینهمه آزار از توهمه چون ذره ز خورشید رخت رقص کنان
مانده چون سایه منم در پس دیوار از توذره ذره مگر از مهر تو بر دارم دل
ور نه دل بر نتوان داشت بیکبار از توروی بنمای که تا جان دهم از شوق رخت
جان سپردن زمن و منت دیدار از تواهلی از خیل سگانش چه شماری خود را
خاک ره شو که کسی را نبود عار از تواین غزل او هم بسیار عاشقانه واقع شده :
مرا تا جان بود از مهر آن مه بر ندارم دلکه جان دادن بود آسان و دل بر داشتن مشکل
چو آیم جانب کوی تو صد منزل یکی سازموگر بیرون روم در هر قدم صدجا کنم منزل
پس از عمری چه باشد گر کنی یاد گرفتاریکه در عمر خود از یاد تو یکساعت نشد غافل
چو آب زندگی گر بگذری بر خاک مشتاقانهمه چون سبزه از مهر تو بردارند سر از گل
مرا گویند مشکلهای عشق از صبر بگشایداگر بودی مرا صبری نگشتی کار من مشکل
کسی کاو بر لبم آبی چکاند نیست جز دیدهز بخت بد شود آنهم بصد خون جگر حاصل
اگر داری سر سودای او از سر گذر اهلیو گر پیوند او داری نخست از خویشتن بگسل
شمع رخسار تو را آفت جان ساخته اندجان صد دل شده پروانه آن ساخته اند
سوختم بی تو ندانم که اسیران فراقبا چنین آتش جانسوز چسان ساخته اند
مگو آن شمع قصد سوز جان عاشقان داردندارد هیچ در دل هر چه دارد بر زبان دارد
ذره ذره ماند در کویش دل بیحاصلمتا نگردم گرد کویش جمع کی گردد دلم