گنج

۴۱۴-بیکسی شوشتری

۹ بیت

شاعری بهتر از او از شهر مذکور پیدا نشده از بسکه خیال میکند خللی در دماغ او پیدا شده طالبعلمی خوبست و در معما و عروض وقوفی تمام دارد و خصوصا در فن قصیده قرینه ندارد این چند مطلع و غزل از اوست :

چشم تو باز بسوی من بد نام نشدسگ آن آهوی چشمم که بکس رام نشد
روز ما و گوشه ی اندوه با سودای خویششب بگرد کوی یار و دردمندیهای خویش
آنرا که مثل نیست رخ لاله رنگ تستو آنرا که رحم نیست دل همچو سنگ تست
ای لبت در خاصیت با چشمه حیوان یکیبا شکست زلف تو عهد تو را پیمان یکی
چون ز رسوایی برون آیم من مست خرابسینه پر داغ ملامت خرقه پر داغ شراب
شد سیه عالم بچشمم تا نشستی با رقیبمیشود عالم سیه، بر هر که بیند آفتاب
چند ای بد خو بهر بی درد لطف و مردمیتا بکی با دردمند خویشتن جور و عتاب
گفتم از عشقت سحاب دیده گوهربار شدخنده زد گفتا که گوهر بار می باید سحاب
رند و بی پروا و رسوا، گر شدم چون بیکسیزاهدا منعم مکن عشق است و ایام شباب