۴۰۸- مولانا مقصود کاشی
از آدمیزده های شهر خود است و در علم سیاق وقوفی دارد و در شعر طبعش بسیار خوبست، این چند مطلع از اوست:
چون شد سرم به تیغ جدایی ز تن جداسر بی تو خون گریست جدا و بدن جدا
صبا دارد بکف چو گان زلف عنبر افشانشببازی میزند هر لحظه بر گوی زنخدانش
جای سنگش بر تنم پیراهن نیلوفریستگرد گلخن بر سر آن جامه خاکستری است