در صدف و ولد خلف خواجه محمد کرمانی است و او را یکی از سلاطین تیموری بضبط یا رسالت قطیف و بحرین فرستاده بود بعد از معاودت دری چند شاهوار و مرواریدی چند آبدار برسم تحفه آن شهریار آورده بود بدان جهت مسمی بآن لقب گردید اما وی از روی خلقت و استعداد و علو فطرات و ارشاد گوهریست که غواص روزگار همچو وی کم دری بروی کار آورده، لجه کمالاتش مملو از درر غرر فواید و بحر اندیشه استقامت پیشه اش مشحون بزواهر جواهر، نکات و فواید انایمش رقم نسخ بر رقاع و توقیعات استادان زرین قلم کشیده . مصرع : به ثلث او ننویسد کسی مگر یاقوت . مضراب مسرت آثارش قوت بخش روح و روان و حرکات دست رطوبت افزایش در خواص زیاده از آب حیوان، در عنفوان جوانی ملازمت سلطان حسین میرزا نموده صدرصد ارتش بفر وجود آن سرخیل ارباب فضل زیب و زینت گرفت و روز بروز رشد او در تزاید بود تا بمرتبه امارت رسید و در جرگه امرای عظام درآمد بجای امیر علیشیر مهر زد و تا آخر سلطنت آن پادشاه قیام و اقدام می نمود و بعد از آن کنج انزوا اختیار کرد و بکتابت مصحف مجید موفق گردید تا آنکه حضرت صاحبقران مغفور ملک خراسان بعز حضور مشرف گردانید و او را از زوایای خمول بیرون آورده رقم قبول بر ناصیه احوالش کشیدند و او بواسطه غلبه مرض آبله فرنگ آهنگ گوشه گیری کرده از شرف ملازمت استعفا نموده و در آن اوان وقایع سلطنت آن حضرت را بنظم و نثر در آورده و در سلک تحریر کشید .
فی الواقع بسیار خوب گفته است :
نظم بدیع و نثرت ای نازنین شمایلهر کو شنید گفتا،لله در قایل
به اتمام تاریخ نثر توفیق یافته پیشتر از اختتام تاریخ منظوم نظام حیاتش از سلسله بقا فرو گسیخت و کان ذالک فی شهور رجب المرجب سنه اثنی و عشرین و تسعمایه، از نتایج طبق وقادش دیوان قصاید و غزلیات و رباعیات موسوم به مونس الاحباب و تاریخ شاهی و منشآت در میان فرق عباد مشهور است و تاریخ منظوم و خسرو و شیرین بواسطه عدم اتمام متداول نگشت، این چند بیت از منظومات ایشانست:
در این فکرم که با خود همدمی ز اهل وفا یابمولی چون خود پریشان روزگاری من کجا یابم
ترسم آنجا که حدیث رخ نیکو گذردگه بتقریب مبادا سخن او گذرد
ای خوش آندم که تو در دیده نشیمن کردیگفتمت جان بجان کن، بدل من کردی
فکن ای بخت یکره استخوانم زیر دیوارشکه غوغای سگان از حال من سازد خبردارش
میان حسن تو و عشق من غبار نبودمرا از آن گل رو بود خار خار و تو را
هنوز دامن گل مبتلای خار نبودنبود چون تو گلی در همه کبودی چرخ
دمی که باغ رخت را بنفشه زار نبودبشب رساند خطت روز بیقراری من
و گر نه بی تو مرا روز و شب قرار نبوددر این بهار برآمد خط تو، وه کاین بار
بهار حسن ترا حسن هر بهار نبودزناز حسن فرود آمدی مگر امسال؟
که این نیاز که می بینم از تو پار نبودبیانی از ستم یار کرد دل خالی
این رباعی از مونس الأحباب است :
و گر نه این همه تشنیع هم بکار نبودیا رب که مرا صحبت جان بی تو مباد
وز هستی من نام و نشان بی تو مبادانجام زمانه یکزمان بی تو مباد
این چند بیت در منقبت از قصیده ی اوست :
نمی بینم کسی غیر از علی بن ابی طالبامام عرصه دنیا هژبر بیشه هیجا
چراغ یثرب و بطحا امام مشرق و مغرببا حکام و دلایل حکم قرآن را تویی مثبت
بایجاب خلایق رسم ایمان را تویی موجبپیمبر گفت کاسب را حبیب الله بدان معنی
که محبوب حق آمد هر که شد مهر تو را کاسببداندیش تو را منکوب می بینم از آن روزی
که از روی شرف داده پیمبر جای بر منکبقلم چون رفته بر خذلان بد خواه تو در مبدا
چه خاصیت دهد هر چند باشد وحی را کاتبامید از توست ما را نی ز زهد و توبه و تقوی
باین معنی که در غیب است حال فاسق و تایببد اندیش تو را منکوب می بینم از آن روزی
این بیت در شاهنامه در صفت جنگ از اوست و بسیار خوب واقع شده :
که از روی شرف دادت پیمبر جای بر مکسببفرق یلان تیغ را هردمی
این چند بیت در خسرو و شیرین در صفت شیرین از اوست :
چو مد الف بر سر آدمیجمالش مصحف اسرار بیچون
نخستین حرف بروی سوره ی نونچه باشد وسمه بر آن ابروی شنگ
بر او از گونه قوس قزح رنگدو چشم او ز مستی فتنه انگیز
بکف هر یک ز مژگان خنجر تیزز خال دلفریب و چشم جادو
پرستار جمالش ترک و هندودو رخسارش که هر یک لاله زارست
ریاض حسن را هریک بهار استبزیبائی میان هر دو رخسار
کشیده بینی نازک قلم واربرآن لوح جمال از حسن تقدیر
رقم زد چشم و ابرو کلک تصویرچو عاجز دید از آن بینی رقم را
قضا بنهاد بر لوح آن قلم رادهانش آب خضر، اما نهفته
لبش یاقوت ناب اما نسفتهحدیثش مژده ای از عمر جاوید
دهانش ذره ای، بر روی خورشیدبدرج گوهرش، درهای نایاب
بآب زندگانی گشته سیرابزهم گیرند دندان و لبش کام
که شکر خوش بود با مغز بادامزبانش برگ گل، در غنچه ناز
ولی آن گل، که در جنت شود بازمیان یک حصه از ده بخش مویش
غلط گفتم که نازکتر ز خویشز زانویش حدیثم میدهد روی
بلی ز آئینه طوطی شد سخنگویبهم زانوی آن سرو پریچهر
اگر مایل شود آئینه با مهرز عصمت هرگز آن لایق نه بیند
چون را قم حروف شاگرد او بود به همین واسطه اطنابی واقع شد .