بخش ۷۸ - بزم آرائی جمشید
ملک گفتا به باد ای صبح اصحابکزین معنی شود خورشید در تاب!
تو چون روز از چه کردی راز رسوادریدی پرده همچون صبح شیدا
ملک پر کین شده از قول مهراببه نزد افسر آمد رفته در تاب
گمان میبرد کو رنجیده باشدز مهر جم دلش گردیده باشد
چو دید از دور جم را پیش خود خواندبر تخت خودش نزدیک بنشاند
بدو گفت: «ای پسر چونی؟ کجایی؟چه شد کز ما جدایی مینمایی؟
به دیدار تو هستم آرزومندبه گفتار تو میباشیم خرسند
نداری با هواداران ارادتمگر در چین چنین بودهست عادت؟
ملک روی زمین بوسید و برخاستبه هر وجهی ز بانو عذرها خواست
ز ساقی جام جان افروز میخواستبه ناز و نوش مجلس را بیاراست
به مجلس شِکَر و شهناز را خواندحریفانِ خوشِ دمساز را خواند
چو مجلس گرم گشت از آتش مِیْشکر در اهل دل زد آتش نی
ملک را یاد آن شب آتش افروختبه شهناز این رباعی را درآموخت