گنج

بخش ۷۶ - قطعه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ور۲۸ بیت
آن شنیده‌ستی که ارباب تجارت گفته‌اندمهر بر دختر منه ور خود بود چون ماه و هور
مایه شر و فساد اهل عالم دختر استگر بود شیرین چه خواهد خاست از وی غیر شور‌‌؟!
خوابگاه دختر پاکیزه روی پارسایا کنار شوی باید یا میان خاک گور
مهی بگزین و جفتش ساز با خورطلب کن بهر وی شویی فراخور
چو افسر دید کان در غنچهٔ رازبدو خواهد نمودن راز دل باز
دمی خوش چون صبا می‌کرد در کاردر آورد این سخن او را به گفتار
جوابش داد کای صورتگر چینسخن‌هایت همه خوب است و شیرین
همانا نامزد گشت آن گل اندامبه شادی‌شاه، پور خسرو شام
مرا امروز قیصر مژده‌ای دادکه فردا می‌رسد از راه داماد
نه من خواهم این وصلت نه دخترنمی‌دانم چه خواهد کرد اختر
مرا چون دل دهد کان روشناییکند روزی ز چشم من جدایی‌؟
سخن را بر سخندان باز شد درزبان بگشاد مهراب سخنور
زمین بوسید و گفتا: «ای خداوندتو با شخصی گزین خویشی و پیوند
که باشد سایه‌وش یکرنگ و یک‌بوینه گاهی همچو موم و گاه چون روی
شما را این صنم جان‌ست در تنکسی خود چون سپارد جان به دشمن‌؟»
بدانست افسر رومی که بر چیستحدیث چینی و مقصود او کیست
سخن پرسید باز از حال جمشیدکه: «با من باز گوی احوال جمشید
بیا اصلش بگو تا از کیان استکه او با فر و فرهنگ کیان است
یقین دانم که او بازارگان نیستکه او را شیوه بازاریان نیست
قدم یک ره ز کژی بر کران نهحکایت راست با من در میان نه
برافکند از طبق مهراب سرپوشبرون زد دیگ رازش را ز سر جوش
چو مهراب این حکایت را فروخواندخجل گشت افسر و حیران فروماند
زمانی خیره گشت از حال جمشیدفرو شد ساعتی در فکر خورشید
سخن باز از سخن گستر نپرسیداز آن خاموشی‌اش مهراب ترسید
زمانی منفعل بنشست و برخاستاز آن خلوت بَرِ جمشید شد راست
که شاها درج دل را برگشادمبر افسر دُرِ پنهان عرضه دادم
دوا، زهر هلاهل بود، خَوردمعلاج، آخرین داغ است‌، کردم
فکندم کشتی‌یی در بحر خونخوارندانم چون برآید آخر کار