بخش ۶۷ - دلجویی خورشید از حال جمشید
چو از اغیار مجلس گشت خالیصنم از حال جم پرسید حالی
که آن مسکین حبیبم را چه حالستدرین غربت غریبم را چه حالست
یکایک قصه جمشید گفتندحدیث ذره با خورشید گفتند
به شیرین قصه فرهاد بردندبه وامق نامه عذرا سپردند
چو چشمش بر سواد نامه افتادز مژگان عقد مروارید بگشاد
ز نظمش داد جان را قوت و قوتز اشک آراست لو لو را به یاقوت
ز بویش یافت بوی آشنایی نظر دید از سوادش روشنایی
سوادش چون سواد دیدگان بودمعانی خوب و الفاظش روان بود
بر او معنی به جای خود نشستهچو مهرویی نقاب از مشک بسته
گل اندام از قلم شکر روان کردمعانی در بیان خط روان کرد
بر اوراق سمن ریحان همی کاشتبه خامه حال هجران عرضه میداشت
بر آورد آب حیوان از سیاهیمرکب شد روان در چشم ماهی
حریر چین به پای خامه پیمودسر دیباچه آن نامه این بود: