بخش ۵۱ - نصیحت مهراب به جمشید
معنبر زلف را چون داد شب تابعروس روز سر برداشت از خواب
چو مه رویی که شب می خورده باشدهمه شب خواب خوش ناکرده باشد
چو گل رویی که بردارد ز بالینرخ لعل و سر و چشم خمارین
سپهر آورده تشت و آفتابهخضاب شب فرو شست از دو آبه
نشسته با قدح خورشید سرمستمهی در دست و خورشیدش پا بست
در آمد گرم خورشیدی ز افلاکبه پیشش جرعه وار افتاد در خاک
صبوحی عیش می تا چاشت کردندز زرین خان گردون چاشت خوردند
ز مستی تکیه میزد بر شکر ماهملک را خواب نوشین برد ناگاه
شد از مجلس شکر جمشید را بردشکر خواب آمد و خورشید را برد
زمانی خفت و باز از جای برخاستبه نای نوش مجلس را بیاراست
هوای عشرت و میل طرب کردهمان یاران دوشین را طلب کرد
جم از بازی دوشین در ملالتهمی دادند یارانش خجالت
همان مهراب میکردش نصیحتکه: لایق نیست شاها، این فضیحت
ترا با حلقه زلفش چه کارست؟سر زلفش حقیقت دم مارست
کسی را کاین تصور در سر آیدمر آن دیوانه را زنجیر باید
تو چون با دخت قیصر دست یازیکنی مرگت به دست خویش بازی
چو خواهی بر فراز نردبان رفتز یک یک پایه بر بالا توان رفت
به بستان نیز تا وقت رسیدننباشد، میوه را نتوان چیدن
به بوی سفرهٔ گل باش خرسندبه گردش گرد بی اذن خداوند
چو شهد خود خوری میدان حلالشولی تا موم نستانی ممالش
ستم کردی که لعنت بر ستم باد!کرم کرد او، که رحمت بر کرم باد!
بر جم هدهدی آمد ز بلقیسکه خورشیدت مایل سوی برجیس
ز نو دارد نشاط اتصالیزهی خوش صحبتی فرخ وصالی
ملک را بود در رفتن حجیبینبودش هم به نارفتن شکیبی
چو سروی از بر مهراب برخاستاز آن مجلس سوی خورشید شد راست
چو نرگس سرگران از شرمساریدر آمد پیش گلبرگ بهاری
سمن بویش به نرمی باز پرسیدز روی لطف در رویش بخندید
به ساقی گفت جام می بگردانکه بنیادی ندارد دور گردان
دمی با هم به کام دل برآریمجهان را تا گذارد، خوش گذاریم
همین کز تیره شب بگذشت پاسیبه یاد جم شکر لب خورد کاسی
برون شد از چمن خورشید مهوشنجوم انجمن را کرد شب خوش
ز مستی چون صبا افتان و خیزانهمی گردید گرد آن گلستان
گهی با گل به بویش روح پروردگهی با لاله عیشی تازه میکرد
گهی بر روی نسرین بوسه دادیگهی در پای سروش سر نهادی
محب گر نقش بر دیوار بینددر او نقش جمال یار بیند
نسیم خوش نفس را گفت برخیزروان گل را ز خواب خوش برانگیز
چو هست اسباب عیش امشب مهیانمیدانم چه باشد حال فردا
بگو کای صبح رویت عید احباببیا کامشب شب قدرست دریاب
تن گرم و دم سوزنده داریمبیا تا هر دو یک شب زنده داریم
روا باشد که من شبهای تاریکنم چون بلبلان فریاد و زاری
دو شمعیم از هوا موقوف یک دمبیا تا هر دو میسوزیم با هم
کشی چادر شبی چون غنچه بر سر گذاری بلبلان را رنجه بر در
رها کن، چیست چندان خواب بر خوابچه خواهی دید غیر از خواب در خواب؟
اگر خواهی جمال فرخ بختبه بیداری توان دیدن رخ بخت
سبک میبایدت زین خواب برخاستکه خوابی بس گران اندر پی ماست
نسیم آمد به خیل چین گذر کردمه چین را به نزد قیصر آورد
همی آمد ملک تازان و نازانبه ذوق این شعر بر بربط نوازان: