گنج

بخش ۳۰ - جمشید و سفر دریا

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۳ بیت
ملک را چون بسیج آورد از آن دیرهوای صحبت خورشید در سیر
به یاران گفت: «کشتیها بسازیدبه کشتی بادبان‌ها برفرازید»
صد و هشتاد کشتی راست کردنددر او چیزی که می‌بایست کردند
به کشتی‌ها درون ملاح می‌خواندکه بسم الله مجری‌ها و می‌راند
ملک در کشتیی بنشست تنهاچو خورشید فلک در برج جوزا
چهل روز اندر آن دریا براندندشبی در موج گردابی بماندند
ز روی آب ناگه باد برخاستز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد و بحر و گردابحوادث را مهیا گشته اسباب
به یکدم بحر شد با شاه دشمنز سر تا پای در پوشید جوشن
پر از چین کرد رخ کف بر لب آوردبجوشید و ز هر سو حمله‌ای کرد
به کشتی در، ملک را موج می‌بردگهی در قعر و گه در اوج می‌برد
گهی در پشت ماهی ساختی گاهز ماهی سر زدی بر افسر ماه
فلک سنگ حوادث داشت در دستبزد کشتی جم را خرد بشکست
در آمد آب و شه را در برآوردز چوبین خانه‌اش چون گل برآورد
همی گشت اندران گرداب حیرانچو ما در موج این دریای گردان
هر آنکس کو در این دریا نشیندطریقی جز فرورفتن نبیند
در آن دریا به بوی آشناییملک می‌زد به هر سو دست و پایی
ز تخت و بخت چون برداشت امیدز کشتی تخته‌ای را داشت جمشید
چو برگردید بخت آن تخت بشکستبه جای تخت شه بر تخته بنشست
قضای آسمانی تخته می‌راندفلک نقش قضا ز آن تخته می‌خواند
نگار خویش را در آب می‌جستبه آب دیده نقش تخته می‌شست
سه روز آن تخته بر دریا روان بودملک ملاح و بادش بادبان بود
همی گفت ای خداوند جهاندارمرا زین سان درین غم‌زار مگذار
ز ملک و دوستانم دور کردیکنون دارم ازین غم روی زردی
خدایا زین بلا یک سویم اندازدلم زین جمله غمها بازپرداز
خلاصم ده ازین دریای خونخوارمرا روزی بکن دیدار آن یار
در این گرداب غم مگداز جانمبه لطف خویش یا رب ده امانم
درین گفتار بود آن شاه گریانهمی رفتی به روی آب نالان
چهارم روز چون آن چشمه زربجوشید از لب دریای اخضر
ملک را ناگه آمد بیشه‌ای پیشکه بود آن بیشه از هر بیشه‌ای بیش
ز انبوهی درختان به و نارنمی‌دادند در خود باد را بار
شده مقبوض چون فرهاد مسکینغبار آلود و زرد و سست و شیرین
ز گرد آلود سیب شکر آلودخوش و شیرین‌تر از حلوای بی‌دود
دهانِ فندق و بادام و پستهبه شکر خنده لب بگشوده بسته
انارش کرده دعوی با لب یارهمی زد سیب لاف از غبغب یار
ملک زین غصه خون نار می‌خوردبه دندان سیب تن را پاره می‌کرد
انارش کرده با هم لعل و در جفتبه کار خویش می‌خندید و می‌گفت:
«چرا چیزیم باید جمع کردنکه خواهد دیگری آن چیز خَوردن»
ملک حیران به گرد بیشه می‌گشتبه کار خویش بر اندیشه می‌گشت
که: «من زین ورطه چون یابم رهاییمگر فضلی کند لطف خدایی!»
چو هندوی شب تاری در آمدخیال زلف یارش در سر آمد
ز سودای سر زلفین دلدارشب تاریک می‌پیچید چون مار
گهی با آب می‌زد سنگ در برگهی با سرو می‌زد دست در سر
غریب و خسته و تنها و عاشقبلا همراه و دولت نا موافق
شب تاریک و برق نعره ابرخروش موج و رعد و گریه ابر
همه با شیر و ببرش بود مجلسندیمش بحر بود و وحش مونس
بسی در حسرت دلدار بگریستچو ابر از شوق آن گلزار بگریست
به زاری هر زمان می‌گفت: «درداکه دردم را دوایی نیست پیدا
ازین ترسم که در حسرت بمیرممراد دل ز دلبر برنگیرم!»
دگر می‌گفت: «تدبیرم چه باشددرین سودا اگر میرم چه باشد!
نه رنج راه عشقش برده باشمنه آخر در ره او مرده باشم
بسی برخویشتن چون مار پیچیدره بیرون شدن جایی نمی‌دید
همی نالید و دُرّ اشک می‌سفتبه زاری این غزل با خویش می‌گفت: