بخش ۲۵ - غزل
غباری کز ره معشوقه آید به چشم عاشقان عنبر نماید
من افتاده آن خاک دیارم که گرد از دل غبارش میزداید
چو من خواهم که گل چینم ز باغش گرم خاری رود در دست، شاید
به مژگان از برای دیده این خار برون آرم گر از دستم برآید
به هر بادی که میآید ز کویش مرا در دل هوایی میفزاید
صبا درمَگذر از خاک در او که کار ما ازین در میگشاید
عنان زلف او برپیچ تا باد رکاب اندر رکاب او نساید
در آن منزل که جان از ترس میکاست دو ره گشتند پیدا از چپ و راست
ملک مهراب را گفت اندرین راه چه میگویی؟ جوابش داد کای شاه
طریق راست راه مرز روم استهمه ره کشور و آباد بوم است
ره چپ هم ره روم است لیکندر آن ره ز آدمی کس نیست ساکن
سراسر بیشه و کوه است و دریاکنام اژدها و جای عنقا
طریق راستی یکساله راه استطریق رفتن چپ چار ماه است
ملک را شوق در دل جوش میزدهوایش راه صبر و هوش میزد
عنان بر جانب راه دوم تافتدوان اندر پیش مهراب بشتافت
ملک را گفت این راهی است بیراهنمیشاید که بیراهی کند شاه
مرو راهی که دیگر کس نرفتهستهما نگذشته و کرکس نرفتهست
همی گفت این و زینسان همی راندکه باد از رفتن او باز میماند
به ناگه پیشش آمد بیشهای خَوشمقامی جان فزا و جای دلکش
سمن پرورده جان از سایه بیدنداده برگ بیدش جای خورشید
نسیمش مشک و خاکش زعفران بودهوایش جان و آب او روان بود
فراز شاخههای صندل و عودقماری راست کرده بر بط و عود
چنار و سروش اندر سرفرازیهمی کردند با هم دست یازی
هزاران طوطی و طاووس و شهبازفراز شاخها میکرد پرواز
تذروان خفته خوش در ظل شاهینز بالَش باز کرده فرش و بالین
ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟»جوابش داد کین جنی سرایست
مقام و منزل روحانیانستسرای پادشاهِ جنیانست
تو این مرغان که میبینی پریاندز قصد مردم آزاری بریاند
بگو تا نافهها را سرگشایندعبیر و عنبر و لادن بسایند
ملک فرمود تا بزمی نهادنددر آن منزل پری خوان ساز دادند
کنیزان پری رخ را بخواندندبه ترتیب پری خوانی نشاندند
همی کردند مشک افشان چو سنبلبه دامن عطر میبردند چون گل
می اندر جام زر چون مشتری بوددرون شیشه مانند پری بود
همی کرد از نشاط نغمه چنگدر آن مجلس ز گردون زهره آهنگ
چو لاله مشک بر آتش نهادندچو غنچه نافههای چین گشادند
جمال چینیان را چون بدیدندهمان دم جنیان برقع دریدند
بتان چین به از حوران رضوانپری رویان چینی خوشتر از جان
به هر جانب هزاران پیکر جندر آن جنت سرا گشتند ساکن
ملک جمشید بر کف جام بادهپری و آدمی پیشش ستاده
ز دل هر لحظه آهی برکشیدیبه یاد یار جامی درکشیدی
از آن آیین و بزم شاهزادهخبر بردند پیش حورزاده
تماشا را چو ماهی از شبستانبرون آمد به عزم آن گلستان
هزاران دلبر از جان گشته همراهروان آمد به سوی مجلس شاه
اشارت کرد تا پیروزه تختینهادند از بر عالی درختی
بر آن بنشست چون گل شاد و خرمنظر میکرد سوی مجلس جم
چو چشم او بدان مه پیکر افتادحجاب و صبر و مستوری برافتاد
چه بودی گر دلش سوی منستیچه خوش بودی اگر شوی منستی
درین اندیشه رفت و باز میگفتکه چون گردد پری با آدمی جفت!
ملک جمشید ملک عقل و جانستکه فرمانش بر انس و جان روانست
دو عالم ذره است و مهر خورشیددلست انگشتری و عشق جمشید
چو جمشید پری رخسار انجمعیان شد از هوا شد دیو شب گم
انیسی داشت نامش ناز پروردکه میکرد از لطافت ناز بر ورد
رفیق و مهربان و خویش او بودبه رسم پیشکاران پیش او بود
زبانش را به پوزشها بیاراستفرستاد و ز خسرو عذرها خواست
که شاها آمدن فرخنده بادتفلک چاکر، زمانه بنده بادت
کدامین مملکت را شهریاری؟کنون عزم کدامین شهر داری؟
نمییابد ز ما بیگانگی جُستمکن بیگانگی کاین خانهٔ تست
پری گرچه ز جنس آدمی نیستولی او نیز دور از مردمی نیست
بباید منتی بر ما نهادنبه سوی کاخ ما تشریف دادن»
چو پیش خسرو آمد ناز پروردحکایتهای شیرین باز میکرد
ملک در طلعتش حیران فروماندبه صد نازش به نزد خویش بنشاند
به دل گفت این پری حوری صفاتستاز آتش نیست از آب حیاتست
بگو مهراب تا تدبیر ما چیستجواب این مه فرخ لقا چیست
بدو مهراب گفت ای شاه ما راطریقی نیست غیر از رفتن آنجا
هنوز اندر کف فرمان اوییمیک امروز دگر مهمان اوییم
پری چون مردمی با ما نمایدبه غیر از مردمی از ما نشاید
پری گیرم ز ما پنهان نباشدازو پنهان شدن چندان نباشد
عزیمت کرد شه با ناز پروردعزیمت جزم در خوان پری کرد
سرایی یافت چون ایوان مینوپریاش بانی و حوریش بانو
مرصع خانهای چون چرخ اخضردر او خشتی ز نقره خشتی از زر
هلال طاق او پیوسته تا ماهچو طاق ابروان یار دلخواه
بسان آینه صحنش مصفاجمال جان در آن آیینه پیدا
مسیحا در رواقش دِیْر کردهکواکب در بروجش سِیْر کرده
خم طاقش فلک را گشته محرابترابش در صفا بگذشته از آب
به پیشش چرخ نیلی سر نهادهفرات و دجله در پایش فتاده
زمین آن سرا گویی معینبرید استاد ازین فیروزه گلشن
موشح قطعهٔ خورشید مطلعدر او بیتی خوش و پاک و مرصع
چو جنت گستریده گونهگون فرشبر آن استبرق و سندس یکی عرش
چو خاتم تختی از زر بسته بر همنگاری چون نگین بر روی خاتم
چو شمعش جامه زربفت در برز لعل آتشین تا جیش بر سر
چران اندر گلستانش دو آهوکنام آهوانش جای جادو
نقاب آتشین بر آب بستهز رویش آب بر آتش نشسته
تتق از پیش دور افکنده چون گلپریشان کرده بر گل جعد سنبل
شبش افکنده دور از روی گلگونز قلب عقربش مه رفته بیرون
ز جان چاه زنخ پر کرده تا لبمعلق زیر چاهش آب غبغب
ملک را چون بدید از دور برخاستز زیر عرش گفتی نور برخاست
ز تخت آمد فرو در زیر تختشگرفت و برد بر بالای تختش
نشستند از بر آن تخت و خرمچو بلقیس و سلیمان هر دو با هم
بسی از رنج راهش باز پرسیدحدیث رفتنش ز آغاز پرسید
ملک میگفت با وی یک به یک بازاگرچه بود روشن بر پری راز
پری گفتش که این کاریست مشکلبه خون دیده خواهد گشت حاصل
پریشانی بسی خواهی کشیدنبسی چون زلف خم در خم بریدن
بسی خواهی چو چشم عاشقان زارشناور گشتن اندر بحر خونخوار
گهی با شیر در پیکار رفتنگهی با اژدها در غار رفتن
گهی نیسان و گه چون ابر نیسانشدن در کوه و در نالان و گریان
گه از سودای دل چون موی دلبرگهی شوریده بر کوه و کمر سر
ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهلبود کار در و دشت و جبل سهل
گهر در سنگ باشد مهره با مارعسل با نیش باشد ورد با خار»
پری دانست که احوالش خرابستسخن با وی، کشیدن خط بر آبست
به ساقی گفت: «جام مِیْ دَراَندازدمی اندیشه از خاطر بپرداز
به یاد روی جم دوری بگردانکه بنیادی ندارد دور گردان
ز جام می درون را ساز گلشنکه دارد اندرون را جام روشن
لب رودی خوش و دلکش مقامیستبزن مطرب نوا کاین خوش مقامیست»
نخست امد به زانو ناز پروردبه یاد روی بانو ساغری خَورد
دوم ساغر به پیش خسرو آوردملک بر یاد جانان نوش جان کرد
قدح چون ماه شد در برج گردانز می چون چرخ روشن گشت ایوان
هوا از عکس می شنگرفگون شددل خاک از سرشک جرعه خون شد
چو جامی چند می درداد ساقیملک را گفت: «دولت باد باقی
مرا زین خوی و لطف و سازگاریحقیقت شد که شاه و شهریاری
کدامین دایه از شیرت لب آلودمگر آب حیاتش در لبان بود
بیا تا چهره دشمن خراشیمبرادر گیر و خواهر خوانده باشیم»
یکی خواهر شد و دیگر برادر یکی گشتند با هم آب و آذر
دو درج آورد پر یاقوت احمرکه هریک بود یک درج پر زر
سه تا تار از کمند زلف مشکینکه هریک داشت صد تا تار در چین
به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تاربه یاد زلف و لعلم گوش میدار
اگر وقتی شود وقتت مشوشز زلف من فکن تاری در آتش»
ملک جمشید، شب خوش کرد مه راپری خوش در کنار آورد شه را