بخش ۲۱ - غزل
گوئیا این نقش بیجان صورت جان من استنقش بیحانش مخوان کان نقش جانان منست
میدمد بویی و هر دم بلبل جان در قفسمیکند فریاد کاین بوی گلستان منست
خود چه نوراست آن که دل خود را بر او پروانهوارمیزند کاین عکس از آن شمع شبستان منست
میگشاید دل مرا از بند زلف نازنینحلقه زلفش کلید قفل زندان منست
گر کند قصد سر من، بر سر من حاکمستور نماید میل جان، شکرانه بر جان منست
صورتی در پیش دارم خوب و میدانم که اینصورت جمعیت حال پریشان منست