گنج

بخش ۲ - در حکمت آفرینش

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۹ بیت
به نام آنکه این دریای دایرز عین عقل اول کرد ظاهر
عیان شد عین عقل از قاف قدرتسه جوی آورد اندر باغ فطرت
درخت نور چشم جان برافراختهمای عشق بر سر آشیان ساخت
دهد بر جویبار چشم احبابز عین عشق بیخ حسن را آب
دو عالم ذره است و مهر خورشیددلش انگشتری و عشق جمشید
سرای روح کرد این خانهٔ دلخورای عشق گشت این دانهٔ دل
حصار جسم را از آب و گل ساختبه چندین مهره دیوارش برافراخت
فراوان شد اساس شخص آدمبه پشتیوان این گل مهره محکم
به قدرت راست کرد این خانه دلسه حاکم را در آنجا ساخت منزل
کبد را تکیه‌گاه از راست تا راستمقام قلب کرد از صدر چپ راست
چو جسمی بارگاه هفت‌تو زددل آمد خیمه بر پهلوی او زد
خرد را کو دماغی داشت در سراز این هر دو مقامی داد برتر
مزین کرد لطفش سرو قامتبه حسن اعتدال و استقامت
که از صنعش کند درخواست شاهدکه انسان را ز سر تا پاست شاهد
هر آنچ از گوهر خاک آفریده‌ستتو پاکش بین که او پاک آفریده‌ست
همه پاک آمدیم از عالم غیبز کج بینی ما پیدا شد این عیب
ز مینا خسروانی قصری افراختبه شیرینکاری او را بی ستون ساخت
میان حقهٔ فیروزه پیکرمعلق کرد حسنش چار گوهر
فلک پیمانهٔ فضل نوالشجهان پروانهٔ شمع جلالش
به دیوان ازل حکمش نشستههمه کون و مکان را جمع بسته
برانده چرخ و باقی کرده پیداز کل من علیه فان و یبقی
و یبقی وجه ربک ذوالجلالششده باقی وجه لایزالش
حریر لاله و گل را به شب ماهز صنعش داده حسن صبغة‌الله
به تاب خیط شمس و سوزن خاربدوزد قرطهٔ زربفت گلزار
ز زرین نشتر خورشید تابانگشاید خون یاقوت از دل کان
شکر را در میان نی نهان کردبه چندینش قلم شرح و بیان کرد
سپارد ماهئی را مهر جمشیدبه خرچنگی رساند تخت خورشید
به کرمی داد از ابریشم کناغیبه کرمی می‌دهد در شب چراغی
قمر با این همه کار و کیاییبود هر مه شبی بی‌روشنایی
به موشان جبه سنجاب بخشدکَوَلها بر پلنگ و شیر پوشد
به بوئی کو کند در نافه افزونکند آهوی مشکین را جگر خون
قبایی از برای غنچه پرداختدگر بشکافت آن را پیرهن ساخت
خرد را کار با کار خدا نیستکسی را زَهرهٔ چون و چرا نیست
فلک را با چنین کاری چه کار استهمه کاری به حکم کردگار است
اگر بودی فلک را اختیاریگرفتی یک زمان بر جا قراری
ز ما در کار خود حیران‌تر است اوز ما صد بار سرگردان‌تر است او
خرد در کار خود سرگشته رایی استفلک در راه او بی‌دست و پایی است
در این مجلس که امرش حکم فرمودفلک چون حلقهٔ بیرون در بود
صفات او ز کیف و کمّ فزون استز هرچه آن درون آمد برون است