بخش ۱ - فراقنامه
به نام خدایی که با تیره خاکبر آمیخت این جوهر جان پاک
چو با یکدگر کردشان آشنادگر بارشان کرد از هم جدا
که دانست کان آشنائی چه بود؟پس از آشنائی جدائی چه بود؟
درین پرده کس را ندادند بارنمیداند این راز جز کردگار
به بوئی که در نافه افزون کندبسی آهوان را جگر خون کند
صدف تا کند دانه در پدیدبسی شور و تلخش بباید چشید
بر افراخت نه پرده لاجوردده و دو مقام اندر و راست کرد
به هر پرده و هر مقامی که ساختیکی را زد و دیگری را نواخت
شکر را زنی خانهای بر فراختگره کاری و بند گیریش ساخت
مگس خواست حلوائی از خوان اوعسل آیتی گشت در شان او
خداوند هفت آسمان و زمینزمین گستر و آسمان آفرین
ز خورشید مه را جدائی دهدشب و روزشان روشنائی دهد
نپرسی چرا اختر و آسمانشب و روز گردند گرد جهان؟
مپندار کین بی سبب میکنندخداوند خود را طلب میکنند
نمیگنجد او در تمنای توتو او را بجو کوست جویای تو
گل ما بنا کرده قدرتشدل ما سراپرده عزتش
به نورش دو چشم جهان ناظر استاز آن نور مردم شده ظاهر است
خداوند چار و دو و سه یکی استبماند شش و چار و نه اندکی
به مسمار هفت اخترش دوختهفلک حلقهای بر درش دوخته
به حکمت رسانیده است آن بدینروان ز آسمان و تن از زمین
فزون از زمین است تا آسمانتفاوت مر این هر دو را در میان
دگر بارشان کرد از هم جدادو بیگانه با هم شدند آشنا
که آن از گل تیره است این ز نورز تن تا به جان نسبتی هست دور
به زاری و حسرت جدا میشوندچو با یکدگر آشنا میشوند
نمیبودشان کاشکی اتصالچون جان را و تن را چنین بود حال