گنج

غزل شمارهٔ ۷۱

جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ستمی‌جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده‌ست
جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لبقوتی از نو مگر، در جان بیمار آمده‌ست
می‌رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشمبر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمده‌ست
زان دهان می‌خواهد از بهر امان، انگشتریجان زار من که زیر لب، به زنهار آمده‌ست
تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیکاز فراقت روز برمن، چون شب تار آمده‌ست
بی‌تو گر می خورده‌ام، در سینه‌ام خون بسته استبی تو گر گل چیده‌ام، در دیده‌ام خار آمده‌ست
گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ستهمچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمده‌ست
روز بر چشمم، سیه گردیده است از غم، چو شبدر خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمده‌ست
گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باشبر سر مردان، بلای عشق بسیار آمده‌ست