گنج

غزل شمارهٔ ۵۵

زلال جام خضر، دردی مدام من استمقیم دیر گوشه مغان، مقام من است
دلم زباده دور الست، رنگی یافتهنوز بویی از آن باده، در مشام من است
لبم ز شکر شکر لب تو، یابد، کامچه شکرهاست مرا، کین شکر به کام من است
مرا که نام برآورده‌ام، به بدنامیهمین بس است، که در نامه تو نام من است
هزار ساله ره آمد ز ما و من تا دوستاگر برون نهم از ما قدم، دو گام من است
به شام و صبح کنم یاد زلف و عارض توکه ذکر زلف و رخت، ورد صبح و شام من است
به هرکجا که رسم پای باد، می‌بوسمکه او به دوست، رساننده سلام من است
چو بود کار دلم خام، چاره کارشز عقل می‌طلبیدم، که او امام من است
مرا ز مصطبه، خمار گفت کای سلمانبیا که پختن آن کار، کار خام من است