غزل شمارهٔ ۵۱
من خیال یار دارم، گر کسی را بر دل استکز خیال او شوم، خالی، خیالی باطل است
چشم عیارش، به قصد خواب هرشب تا سحردر کمین مردم چشم است و مردم، غافل است
عشق، در جان است و می، در جام و شاهد، در نظردر چنین حالت، طریق پارسایی، مشکل است
بر نمیدارد حجاب، از هودج لیلی، صباتا خلایق را شود روشن، که مجنون، عاقل است
ما ز دریاییم، همچون قطره و دریا، زمالیکن از ما در میان ما حجابی حایل است
یار اگر با ما به صورت می کند، بیگانگیصورت او را به معنی، آشنایی با دل است
رحمتی بر جان سلمان کن، که رحمت، واجب استناتوانی را که بار افتاده در آب و گل است
ناتوان جان را به جان دادن، رسانیدم به لبیکدم ای جان خوش برا،کین آخرینت منزل است