غزل شمارهٔ ۴
به دست باد گهگاهی سلامی میرسان یاراکه از لطف تو خود آخر سلامی میرسد ما را
خُنُک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهشمجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا
شکایتنامهٔ شوق تو را بر کوه اگر خوانمز رقت چشمهها گردند گریان سنگ خارا را
ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانیاگر کاری به سر میشد، ز سر میساختم پا را
ز شرح حال من، زلف تو طوماری است سر بستهاگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سودا را
شب یلداست هر تاری ز مویت، وین عجب کاریکه من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
به فردا میدهی هر دم، مرا امید و میدانمکه در شبهای سودایت، امیدی نیست فردا را
نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلیبپرسی از من مجنون، دل رنجور شیدا را؟
ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسدبگو بیجان و بیجانان، چه باشد حال تنها را؟