غزل شمارهٔ ۳۴۶
لعل را بر آفتاب حسن گویا کردهایز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کردهای
قفل یاقوت از در درج دهن بگشودهایگوهر پاکیزه خویش آشکارا کردهای
در همه عالم نمیگنجی ز فرط کبریادر دل تنگم نمیدانم که چون جا کردهای
تا به قصد جان مسکین بر میان بستی کمرصدهزاران جان ز تار موی در وا کردهای
نکتهای با عاشقان در زیر لب فرمودهایعالمی اموات را در یکدم احیا کردهای
بعد ازین گر پیش چشمم بر کنار افکندهایدر میان مردمم چون اشک رسوا کردهای
گفتهای احوال ما اشک سلمان فاش کرداز هوای خویش کن این شکوه کزما کردهای