گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۵

خوش آمدی، ز کجا می‌روی؟ بیا بنشینبیا که می‌کنمت بر دو دیده جا بنشین
همین که روی تو دیدیم، باز شد در دلچه حاجت است در دل زدن، بیا بنشین
مرا تو مردم چشمی، مرو مرو ز سرممرا تو عمر عزیزی، بیا بیا بنشین
اگر به قصد هلاک آمدی هلا برخیزورت ارادت صلح است، مرحبا! بنشین
سواد دیده من لایق نشست تو نیستاگر تو مردمی‌ای می‌کنی، هلا بنشین
فراغتی است شب وصل را ز نور چراغبه شمع گو سر خود گیر یا ز پا بنشین
میان چشم و دلم خون فتاده است دمیمیانشان سبب دفع ماجرا بنشین
ز آب دیده ما هر طرف روان جویی استدمی ز بهر تفرج به پیش ما بنشین
صبا رسول دلم بود و سست می‌جنبیدشمال گفت: تو رنجوری ای صبا بنشین!
چو گرد داد به بادت هوای دل سلمانبرو مگرد دگر گرد این هوا، بنشین