غزل شمارهٔ ۲۸۱
از گلستان رویت، در دیده خار دارموز رهگذار کویت، در دل غبار دارم
روز الست گشتم، مست از خمار چشمتهر دردسر که دارم، من زان خمار دارم
بیمارم از دو چشمت، آشفته از دو زلفتاین هر دو حالت از تو، من یادگار دارم
گفتی: وفا ندارم، اینم نگو و باقیهر عیب را که گویی، من خاکسار دارم
طاووس باغ قدسم، نی بوم این خرابهآنجاست جلوهگاهم، اینجا چه کار دارم؟
من هیچ اگر ندارم، زان هیچ نیست ننگمبس نیست اینکه در سر، سودای یار دارم؟
در سینه از هوایش، گنجی نهان نهادمدر دیده از خیالش، باغ بهار دارم
دل را ز دست دادم، میریزم آب دیدهکز دست دیده و دل، خون در کنار دارم
فرمودهای که سلمان، کمتر سگی است پیشمیعنی که من به پیشت، این اعتبار دارم؟
از خون من اگر چه، دارد نگار دستشممکن بود که هرگز، دست از نگار دارم؟