گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایش۱۲ بیت
می‌کند غارت صبر و دل و دین سودایشآنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟
گر دل و جان من دلشده بودی بر جایکردمی در دل و جان جای چو بودی رایش
رقم هستی من عاقبت از لوح وجودبرود لیک بماند اثر سودایش
لایق ضرب محبت نبود هر قلبیکه ز اخلاص حکایت نکند سیمایش
خواب ما را ز خیالش بنمود اسبابیبعد از آن روز ندیدیم بخواب آسایش
دست در دامن او می‌زنم و می‌کشمشتا به رغم سر من سر ننهد در پایش
عجب آن است که در بزم ریاحین گل رازیر شمشاد نشانند و تو بر بالایش
در پی باد صبا چند رود سرگرداندل به بوی شکن طره عنبر سایش
که خبر یابد از آمد شدن پیک نسیمکه ز بوی سر زلف تو کند رسوایش
غم عشق تو چه خوش می‌خورد اولی خونمکه به پالوده‌ام از دیده خون پالایش
هر که امروز به خلوت نفسی با تو نشستغالبا رغبت جنت نبود فردایش
در شب تیره زلفت دل سلمان گم شدشمعی از چهره بر افروز و رهی بنمایش