گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۴

کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباشاختیاری کو ندارد اختیاری، گو مباش
کار و بار روز بازار جهان هیچ است، هیچکار اگر این است، ما را هیچ کاری گو مباش
ما برون از شش جهت داریم عالی گلشنیگر نباشد گلخنی بر رهگذاری گو مباش
گر سپهر از پای بنشیند، بخاری گو مخیزور زمین از جای برخیزد، غباری گو مباش
گر بخواهد ماند جان بر خاک، باری گوهرمور بخواهد رفت سر بر دوش، باری گو مباش
عارفان از نعمت دنیا و عقبی عاریندگر نباشد این دو ما را نیست عاری، گو مباش
صد هزاران بلبل خوشگوست در باغ وجودگر نباشد چون تویی سلمان، هزاری گو مباش