غزل شمارهٔ ۲۴۴
در مسجد چه زنی اینک در میکده بازخیز مردانه قدم در نه و خود را در باز
مست رو بر در میخانه که مستان خرابنکنند از پی هشیار در میکده باز
تا به دردی قدح جامه نمازی نکنیچون صراحی نتوان پیش بتان برد نماز
کشته عشق بتانیم، زهی عشرت و عیش!مفلس کوی مغانیم، زهی نعمت و ناز!
بر سر کوی یقین کعبه و بتخانه یکی استراه کوته کن و بر خویش مکن کار دراز
«هوی» صوفی چه کنی؟ آن همه زرق است و فریب«های» مستان بشنو، کز سر سوزست و نیاز
مجلس خلوت انس است و حریفان سرمستمطربان پرده در و غمزه ساقی غماز
خون قرابه بریزند که خود ریختنی استخون آن ساده که پنهان نکند جوهر راز
به زبانی که ندانند به جز سوختگانمیکند شمع بیابانی ز سر سوز و نیاز
حبذا حالت پروانه که در کوی حبیببه هوای دل خود میکند آخر پرواز!
آنکه هوش و دل و دین برد به تاراج و برفتگو تو باز آی که ما آمدهایم از همه باز
بنوازم ز ره لطف که سلمان امروزدر مقامی است که جز ناله ندارد دمساز