غزل شمارهٔ ۲۴۲
میبرد سودای چشم مستش از راهم دگراز کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟
دیده میبندم ولی از عکس خورشید بلنددر درون میافتد از دیوار کوتاهم دگر
هست در من آتشی سوزان، نمیدانم که چیست؟این قدر دانم که همچون شمع میکاهم دگر
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنمتازه میگردد هوای هر سحرگاهم دگر
زندگانی در فراقت گر چنین خواهد گذشتبعد ازینم زندگانی بس نمیخواهم دگر
همچو خاکم بر سر راه صبوری معتکفباد بر بوی تو خواهد بردن از راهم دگر
یار گندمگون خرمن سوز سنبل موی منجو به جو بر باد خواهد داد چون کاهم دگر
ساقیا از آب رز یک جرعه بر خاکم فشانهان که درخواهد گرفتن آتشین آهم دگر
در ازل خاک وجود من به می گل کردهاندمنع میخوردن مکن سلمان به اکراهم دگر!