گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷

چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمی‌آیدبه چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمی‌باید
چو چشمت چشم آن دارد که ریزد خون چشم مناگر چشمت به چشمانم زند چشمی بیاساید
هر آن چشمی که می‌بیند به غیر چشم او چشمیچو چشمش چشم تو بیند ز چشمش چشمه بگشاید
به سوی چشم من چشمی، بکن ای نور چشم منکه تا چشمم ز چشمانت به چشمانی بیاساید
به وعده چشم تو گفته: که چشمم را به چشم آردبه چشمت هم شتابی کن که چشمم چشم می‌باید
چه دانی حال چشم من چو چشمت نیست در چشمم؟که چشمم در غم چشمت چه خون از چشم پالاید
اگر چشمت به چشم آرد به چشم خویش سلمان راخوشا چشمی که پیش چشم تو جانا به چشم آید